ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۲۷, چهارشنبه

چرا بازار کار غیررسمی سهم زنان شد؟




در مطلب پیش به پیچیدگی‌های اشتغال زنان اشاره کرده و این سوال را مطرح کردیم که آیا می‌توان افزایش حضور در بازار کار را به منزله‌ رهایی زنان تلقی کرد؟ در دهه‌های گذشته نرخ اشتغال زنان افزایش یافته و زنان سهم بیشتری از بازار کار را در اختیار گرفته‌اند، اما برخلاف تصور عمومی به نظر می‌رسد در شرایط اجتماعی آنها لزوما بهبودی رخ نداده است.

ما در این نوشته تلاش کردیم با بررسی آمارهای موجود از وضعیت اشتغال زنان به درکی عینی‌تر از شرایطِ آنان دست پیدا کنیم. اما باید بگوییم که عدم شفافیت و غیردقیق بودن آمارها این تحلیل را برای ما دشوار کرد. با این وجود، نگاه کردن به «اعداد» رسمی صحت خوشبینی عمومی نسبت به بهبود وضعیت زنان با بالا رفتن سهم‌شان از بازار کار را زیر سوال می‌برد.

از کدام مشاغل حرف می‌زنیم؟

مواجهه با کار زنان و توصیف آن عموماً بر اساس تقسیم مشاغل با توجه به مزدی بودن یا نبودن آنها صورت می‌گیرد. بدین‌ترتیب که مشاغلی که شامل مزد و مزایایی مانند بیمه هستند مشاغل رسمی خوانده می‌شوند و مشاغل غیررسمی اشاره به کارهایی دارد که از مزایایی همچون بیمه برخوردار نیستند و ممکن است شامل مزد باشند یا نباشند. از این روست که مشاغل غیررسمی به دو دسته تقسیم می‌شوند؛ مشاغلی که مبتنی بر دریافت دستمزد هستند اما زیر نظر کارفرمای رسمی نبوده و از مزایا و بیمه برخوردار نیستند، مانند کار در کارگاه‌های خانگی. و مشاغلی که اصولا مبتنی بر دریافت دستمزد نیستند، مانند کار خانگی زنان خانه‌دار و کارهای مراقبتی و حمایتی. مشاغل غیررسمیِ نوع دوم در ادبیات مربوط به حوزه اشتغال «شغل» محسوب نمی‌شوند. این درحالی است که بسیاری از این مشاغل جنبه‌های تولیدی دارند. علاوه بر این، بسیاری از کارهای‌ پاره‌وقتی که در بخش رسمی و زیر نظر کارفرمایی رسمی انجام می‌شوند، به دلیل عدم بهره‌مندی از حقوق، مزایا و بیمه‌ای که شامل حال مشاغل تمام‌وقت در همان حوزه می‌شود، کار غیررسمی محسوب می‌شوند.


ورود رسمی به بازار کار غیررسمی

وضعیت اشتغال زنان در سال‌های اخیر چگونه بوده است و چگونه خواهد شد؟ طبق پیش‌بینی‌های اعلام‌شده انتظار می‌رود در پنج سال آینده، سالانه حدود ۳۵۵ هزار زن، که ۵۷ درصد از آنان تحصیلات عالی دارند به جامعه جویای کار بپیوندند. با احتساب این آمار، حتی در صورت تحقق رشد اقتصادی هشت درصدی در نظر گرفته شده در برنامه ششم توسعه، سالانه امکان تولید تنها ۳۱۱ هزار شغل برای زنان وجود دارد.

فاصله ۴۰ هزارنفری بین این دو عدد، که حتی در بهترین وضعیت اقتصادیِ ممکن وجود خواهد داشت، چه واقعیتی را در آینده پیش رویمان قرار می‌دهد؟ نگاهی به وضعیت فعلی سهم زنان از بازار کار رسمی و غیررسمی کمک می‌کند تا تصویر واضح‌تری از آینده نزدیک داشته باشیم.

طبق آخرین آمار ارائه شده از سوی دفتر امور زنان، از ۲۲ میلیون نفر شاغل در بازار کار ایران در سال ۱۳۹۴، در حدود ۷ میلیون نفر در بازار کار غیررسمی اشتغال داشته‌اند. ۱/۵ میلیون نفر از این رقم را زنان تشکیل می‌دهند. از سوی دیگر آمارهای رسمی، تعداد کل زنان شاغل را در حدود ۳ میلیون نفر اعلام می‌کند. به عبارت دیگر، ۵۰ درصد از زنان در بخش رسمی و ۵۰ درصد دیگر در بخش غیررسمی مشغول به کار هستند.(۱)

با توجه به این آمار و سهم زنان از بازار کار می‌توان پی‌برد که بخش عمده‌ای از زنانی که در انتظار ورود به بازار کار هستند سهم بسیار ناچیزی از بازار کار رسمی خواهند داشت، یعنی تقریبا نیمی از زنانی که موفق به حضور در بازار کار می شوند وارد بازار کار غیررسمی خواهند شد.

در آمار ذکر شده از سوی دفتر امور زنان، از میان کل زنان شاغل، ۲۹/۵ درصد زنان در بخش خصوصی کار می‌کنند و پیش‌بینی می‌شود تا پایان برنامه ششم توسعه این رقم به ۳۷/۳ درصد افزایش یابد. اما این رقم لزوماً به معنای افزایش حضور زنان در بازار کار رسمی نیست، چراکه در بسیاری از موارد اشتغال زنان در بخش خصوصی شامل مشاغل پاره‌وقتی می‌شود که از حقوق و مزایای کافی برخوردار نیستند و شامل بیمه نیز نمی‌شوند. از سوی دیگر، بسیاری از مشاغل بخش خصوصی در واقع مشاغل غیررسمی، یعنی کار در کارگاه‌های خصوصی است که به علت پایین بودن تعداد کارگران و یا قراردادهای موقت سه تا شش ماهه تحت نظارت وزارت کار نیستند.


چرا بازار کار غیررسمی سهم زنان شد؟

هجوم متقاضیان بازار کار در وضعیتی رخ می‌دهد که پیشاپیش انبوهی از بیکاران پشت درها منتظرند. از طرف دیگر، بخش‌های تولیدی و صنعتی نیز در رکود قرار دارند. این به معنای وجود فاصله‌ای عظیم میان نیروی کار موجود و فرصت‌های کاری موجود است. در این شرایط، ساختار قوانین بازار کار اولویت را به مردان می‌دهد و به این ترتیب، زنان بیشتری به سوی مشاغل پاره وقت و کارهای خانگی و غیر رسمی سوق داده می‌شوند. بر اساس پیش‌بینی‌های معاونت زنان تا پایان برنامه ششم توسعه سهم زنان در مشاغل پاره‌وقت و خانگی دو برابر خواهد شد و از ۳۶۸ هزار نفر به ۵۲۱ هزارنفر خواهد رسید. سوال این جاست که آیا افزایش حضور زنان به این شکل در بازار کار موجب بهبود وضعیت آنان خواهد شد؟

آمارهای ارائه شده از سوی وزارت کار نشان می‌دهد از حدود ۲۲ میلیون نفر شاغل در بازار کار ایران، حدود ۱۸/۵ میلیون نفر در صنایع خرد و کوچک مشغول بوده و بخش قابل توجهی از آنها در صنایع خرد غیررسمی اشتغال دارند. بر این اساس، اشتغال غیررسمی ۵۷ درصد از بازار کار ایران را به خود اختصاص داده است. در این شرایط و با وجود تاکید دفتر امور زنان ریاست جمهوری بر ایجاد «صندوق بیمه برای زنان غیرمزد و حقوق بگیر» و احتمال تصویب لایحه کاهش ساعت کار زنان با شرایط خاص، به نظر می‌رسد در چنین شرایطی، کارفرمایان کارگاه‌ها و مشاغل غیررسمی برای فرار از قوانین بیمه و سایر مزایای قانونی به نیروی کار، هرچه بیشتر خواستار بکارگیری زنان خواهند شد.

در شرایطی که دولت از تضمین اجرای قانون کار در مشاغل «مردانه» و محیط‌های شغلی کار سر باز می‌زند، و در حالیکه فعالین صنفی به حمایت علنی دولت از کارفرمایان معترض هستند، آیا تضمینی برای عملی شدن این «راهکارهای» حمایتی وجود دارد؟ فارغ از اینکه اساسا بردن کار به محیط‌های خانگی احتمال بهره کشی از نیروی کار را افزایش خواهد داد.


بخش خصوصی و افسانه فرصت‌های شغلی

بنا بر ادعای مراکز کاریابی غیردولتی، بخش خصوصی با اختلاف بالا بیشترین فرصت‌های شغلی را برای زنان جویای کار فراهم می‌کند. بخش اعظم این زنان در بخش خدمات بکار گرفته شد‌ه‌اند و دارای مدرک تحصیلی متوسطه، دیپلم و پایین‌تر از آن بوده‌اند. نسبت زنان دارای مهارت و جوینده کار که به بازار کار وارد شده‌اند در مقایسه با زنان بی‌مهارت کمتر بوده است. این امر از تمایل کارفرمایان بخش خصوصی به استخدام زنانِ با مدارک تحصیلی پایین‌تر و فاقد مهارت حکایت دارد؛ زنانی که احتمالا بواسطه چنین ویژگی‌های مهارتی و تحصیلی، به کارهای فرودست‌تر با حقوق و مزایای پایین‌تر نیز گمارده خواهند شد. به علاوه، این افراد احتمالا در برابر شرایط کاری پیشنهاد شده از طرف کارفرمایان انعطاف بیشتری از خود نشان خواهند داد. با در نظر گرفتن شکاف طبقاتی موجود و تاثیر آن بر دسترسی افراد به تحصیلات و دیگر منابع قدرت، روشن است که زنان بدون مهارت و تحصیلات دانشگاهی اگرچه امکان دستیابی راحت‌تر به فرصت شغلی دارند اما شرایط شغلی سخت‌تری را تجربه می کنند. به عبارتی دیگر آنها از امنیت شغلی، بیمه، ساعات کار مشخص و غیره بهرمند نخواهند بود. این درحالی‌ست که زنان دارای تحصیلات نیز علاوه بر دشواری‌های پیش رو برای یافتن شغلی متناسب با مهارت‌هایشان، حتی در صورت ورود به محیط کار لزوما در جایگاهی برابر با مردان قرار نمی‌گیرند.


کشاورزی؛ رسمی یا غیررسمی؟

طبق آمارهای موجود حدود ۳ میلیون و هشتصد هزار نفر در بخش کشاورزی ایران مشغول به کار هستند. آمارها نشان می‌دهد در سال ۱۳۸۹ حدود ۱ میلیون و ۷۷ هزار زن در بخش کشاورزی اشتغال داشته‌اند و این رقم طی روندی نزولی در سال ۱۳۹۳ به حدود ۷۶۷ هزار نفر رسیده؛ یعنی ۲۸/۸ درصد کاهش در اشتغال زنان در بخش کشاورزی. آمار دقیقی از رسمی یا غیررسمی بودن اشتغال آنها در بخش کشاورزی وجود ندارد. اما باید چند نکته را در این میان مدنظر قرار داد. نخست اینکه از کل ۳ میلیون و ۸۰۰ هزار نفری که در بخش کشاورزی فعالند تنها حدود ۱۷۰ هزار نفر در شهرها اشتغال دارند و بقیه در روستاها به سر می‌برند. در روستاها نیز بخش زیادی از زنان به عنوان عضو خانواده سر زمین‌های کشاورزی به کار مشغول بوده و عملا از حیطه اشتغال رسمی خارج می‌شوند. حتی اگر فرض کنیم تعدادی از زنان برای کارهای کشاورزی قرارداد دارند و از مزایای بیمه برخوردارند باز هم با توجه به فصلی بودن شغل کشاورزی، این افراد تنها در همان فصل مشخص از این مزایا برخوردار می‌شوند. چرا که طبق بند ۶۸ قانون کار، حقوق این کارگران تنها در صورت انعقاد قرارداد کار و در فصولی که مشغول به کارند و در حدود قانون کار و قرارداد منعقد شده میان کارفرما و کارگر تأمین می‌شود. آنچه گفته شد نشان می‌دهد که بحران اشتغال در بخش کشاورزی مختص به زنان نیست.


پیچیدگی‌های پیگیری مطالبات زنان شاغل

از میان زنان جویای کار، بخش اعظمی به بازار کار غیر رسمی سوق داده می‌شوند. از میان شاغلان بخش رسمی نیز، تعداد اندکی به مشاغلی با امنیت شغلی و مزایا دست پیدا می‌کنند و اکثر زنان، غالبا بی‌مهارت و تحصیل‌نکرده، به بخش خصوصی کشیده می‌شوند. بخشی که گرچه در گزارش‌ها «رسمی» شمرده می‌شود، اما در بسیاری اوقات فاقد ویژگی‌های شغلی بخش رسمی است.

سهم بالای اشتغال زنان در مشاغل غیررسمی، و پیش‌بینی روند رو به رشد آن، با توجه به سیاست‌های دولتی (طرح تعالی خانواده، طرح کاهش ساعت کاری زنان و …) دفاع از حقوق زنان شاغل را با دشواری‌های زیادی روبرو کرده است؛ عدم امکان تشکل‌یابی در مشاغل غیررسمی به دلیل پراکندگی کارگاه‌ها، خانگی بودن بخشی از این مشاغل و «غیر رسمی» بودن آن، امکان پیگیری مطالبات و حقوق معطل‌مانده آنان را دشوارتر کرده است.

در طرف دیگر و در مشاغل رسمی، وضعیت کلی زنان شاغل، در مشابهت با همتایان مرد، و در سرکوب تشکل‌یابی مستقل کارگران، معلمان و پرستاران، سرکوب حداقل دستمزد و بالا بودن نرخ بیکاری و رکود اقتصادی، وضعیت بهتری را نمایان نمی‌کند. در نبود تشکل‌های مستقل کارگری، و در شرایطی که دولت با تنظیم جانبدارانه روابط کارفرما و کارگر، جایگاه کارگران را در چانه‌زنی بر سر مطالبات‌شان تضعیف می‌کند، طرح مسائل و پیگیری مطالبات زنان در زمینه اشتغال از چه طریقی ممکن است؟ آیا جنبش زنان در ایران تا کنون در طرح این مسائل و پیگیری مطالبات زنان کارگر کمکی است؟


پانوشت؛

۱. طبق تعریف مرکز آمار، سن اشتغال ۱۰ سال به بالا در نظر گرفته شده، و شاغل فردی است که لااقل یک ساعت در هفته مشغول به کار باشد. بنا بر این تعریف تعداد کل زنان در سن اشتغال ۲۷ میلیون نفر است.


منابع

گزارش «شرق» درباره آمارهای معاونت امور زنان و خانواده از وضعیت اشتغال زنان

زنانه شدن فقر

وقتی فقر زنانه می‌شود

اشتغال زنان در چه وضعیتی است؟





ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱۳, یکشنبه

آیا اشتغال زنان همواره رهایی‌بخش است؟

کارل مارکس در ایدئولوژی آلمانی می‌گوید «در جامعه کمونیستی، که دایره آزادی هر فرد بیش از همیشه‌ است و وی می‌تواند در رشته مورد علاقه به موفقیت دست پیدا کند، جامعه فرایند تولید را کنترل می‌کند و بنابراین فردی مثل من می‌تواند امروز کاری انجام دهد و فردا کار دیگری، صبح شکار کند، بعدازظهر ماهیگیری کند، شب گله را به چرا ببرد، بعد از شام هم به انتقاد بپردازد، همان چیزی که در ذهنش است را اجرا کند بدون آنکه شکارچی، ماهیگیر، چوپان یا نقاد باشد.»
مارکس تصویری رویایی از زندگی ترسیم می‌کند، که در آن خبری از جبر و تکرار و روزمرگی نیست. مارکس اینجا درکی چندجانبه و متفاوت را از امکان درهم‌تنیدگی کار، لذت، خلاقیت، تولید و به ثمر رسیدن توانایی‌های مختلف انسان به تصویر می‌کشد.
اما امروز و در دنیای واقعی، آنهایی از ما که خوش‌شانسند و «بی‌کار» نیستند، عموماً هر صبح باید برای رفتن به سر کاری ثابت بیدار شوند که برای ادامه بقا، یا برای رسیدن به بخشی از زندگی که شاید لذت‌بخش و مطلوب است، مجبور به انجام آنند. شغلِ بیشتر آدم‌ها، در همان حال که پیوسته آنها را از آنچه می‌خواهند باشند دورتر می‌کند، جایگاه و منزلت اجتماعی را به افراد تحمیل می‌کنند که بیرون آمدن از آن بسیار دشوار است.
شاید در این میان تفسیر هانا آرنت از وضعیت انسان و محدودیت‌های تحمیلی به او توصیف مناسبی از وضعیت کنونی ما باشد. آرنت با تفکیک قائل شدن میان دو وجه متفاوت کار، دو مفهوم زحمت (labor) و کار (work) را از یکدیگر جدا می‌کند. وی زحمت را لازمه ادامه بقا و ضرورت وضعیت دنیوی انسان می‌داند. از نگاه آرنت زحمت شری لازم برای ادامه زندگی است و در زمره اقدامات حیوانی انسان قرار دارد. در زحمت تولید و خلاقیتی وجود ندارد، ماحصلش مصرف می‌شود، و به عبارتی بردگی انسان به دست ضرورت است. آرنت در سلسله‌مراتبی ارزش‌گذارانه، پس از زحمت، کار و بعد عمل (action) را قرار می‌دهد؛ از نگاه وی، کار و عمل هردو فرای ضرورت و بنابراین اعمالی انسانی و در ارتباط با خلاقیت و آزادی‌اند.
می‌توان ادعا کرد که امروزه کار کردن برای درصد بالایی از جمعیت زمین، نه به هدف تولید و ساختن و پویایی است، بلکه کار، همان زحمت آرنتی، و یا ضرورتی است که نبودش ویران کننده‌ی هستی شمار بزرگی از انسانهاست.
ما در ارغوان، در راستای پرداختن به حوزه‌های پراهمیت مربوط به زنان، از مسئله اشتغال زنان در ایران خواهیم نوشت؛ مجموعه‌ای از یادداشت‌های تحلیلی که خطوط کلی کار زنان در ایران را مورد بررسی قرار می دهد. این یادداشت به عنوان پیش‌درآمدی بر این مجموعه، برآیند سوال‌ها و چالش‌هایی است که پیش از ورود به موضوع کار زنان خود را با آنها رو به رو می‌بینیم. دغدغه‌هایی که شاید رهیافتی روشن، لااقل در حوزه عمل، برایشان متصور نباشد، اما باید آنها را هنگام پرداختن به این موضوع گوشه ذهن نگه داشت. آیا اشتغال زنان و تلاش برای دستیابی به برابری در این حوزه در نهایت به نفع زنان است و این مبارزه‌ای است که باید در آن سهیم شد؟ و آیا ورود زنان به اشتغال یا بالاتر رفتن سهم زنان در این حوزه به معنای برابری است؟ این‌ها پرسش‌هایی است که پاسخ به آن نیازمند چند وجهی دیدن موضوع اشتغال زنان است.
لازم به اشاره است که اگرچه در واقعیت به راحتی نمی‌شود مسائل را با تفکیک «جنسیت» از یکدیگر جدا کرد، اما در این نوشته و نوشته‌های آتی، تمایزگذاری میان اشتغال «زنان» و «مردان» به هدف روشن‌تر دیدن مسائل و مصائبی است که به طور خاص به زنان تحمیل شده و بدون فیلتر جنسیتی از دیده پنهان می‌مانند. همچنین باید روشن باشد که دیگر گروه‌هایی که به واسطه جنسیت خود به حاشیه رانده می‌شوند نیز از منظر اشتغال وضعیت بهتری نسبت به زنان هم طبقه خود نخواهند داشت.

کار زنان؛ دستاوردی معاصر یا ضرورتی همیشگی؟
در مقایسه وضعیت امروز زنان با گذشته‌، در حالی که سهم زنان در نیروی کار جهان از ۳۸ درصد در سال ۱۹۷۰ به ۴۱ درصد در سال ۱۹۹۶ و ۵۷ درصد در سال ۲۰۱۴ افزایش‌ یافته است، احتمالاً ادعا می‌شود که وضعیت عمومی زنان بهبود یافته و یکی از شواهد آن همین بالاتر رفتن سهم زنان در بازار کار است. این حضور به نظر گشایش بزرگی می‌آید، اما با نگاهی دقیق‌تر این ادعا زیر سوال می‌رود؛ سوای تغییرات عمده‌ای که طی سالیان در ساختار اقتصاد و خانواده پدید آمده و حضور هرچه بیشتر زنان در بازار کار را ضرورت بخشیده، طبقات فرودست همواره به اقتضای موقعیت خود (فارغ از جنسیت) درگیر برآوردنِ نیازهای معیشتی خود از طریق کار بوده‌اند. گرچه زنان برای دهه‌ها و شاید سده‌ها همچون امروز امکان حضوری پررنگ در عرصه عمومی (و به تبع آن بازار رسمی کار) را نداشته‌اند، اما در مشاغل خانگی و خانوادگی از نگهبانی از آتش، جست‌وجوی ریشه‌های خوردنی نباتات، جمع‌آوری میوه‌های وحشی و کشاورزی در زمین‌های رسوبی گرفته تا تولید صنایع دستی (نظیر فرش و گلیم و کوزه و ..) و نیز بافندگی، مشاطه‌گری، خدمتکاری و غیره مشغول به کار بوده‌اند. «کلارا رایس» در کتاب «زنان ایرانی و راه و رسم زندگی آنها» در همین رابطه می‌گوید: «ضمن کارهای مربوط به داخل خانه، بافتن و پشم‌ریسی، پختن نان، تهیه لبنیات و غیره به عهده آنان بود. زنان وابسته به طبقات پایین بنا به نوع تولیدات منطقه زیستی خویش، در کارگاه‌های خانوادگی مشغول کار بودند و از این طریق به اقتصاد بی‌جان خانواده کمک می‌کردند.» با در نظر گرفتن این مسئله متوجه می‌شویم که به‌رغم حضور پررنگ‌تر زنان در جامعه امروز، وضعیت آن طبقه از زنانی که طی نسل‌ها نان‌آوری بخشی از زندگی روزمره آنها بوده، از حیث ورود به بازار کار تغییر چندانی نکرده است. کار برای این زنان نه پدیده‌ای تازه‌ و نه ماحصل یک پیشرفت اجتماعی است.
از سوی دیگر اگرچه در برخی حوزه‌ها و طبقات اجتماعی با حضور فزاینده زنان در مشاغل رسمی و فضای عمومی طرف هستیم، اما آنجا هم موضوعاتی چون تبعیض جنسیتی در مناسبات شغلی (دستمزد نابرابر، آزار جنسی، مرد-محور بودن ساعات کار) همچنان پابرجاست. از طرف دیگر، نگرش سنتی مبتنی بر بی‌ارزش بودن کار خانگی و مراقبتی و منسوب بودنش به زنان، هم مانعی بر سر راه ورود به عرصه کار است و هم آنها را در جایگاهی دست دوم جای داده و موجب تثبیت نقش‌های جنسیتی در جامعه (به‌رغم گسترده شدن کار زنان) می‌شود.
                  

کار زنان؛ جدایی از طبیعت زنانه
مخالفان و منتقدان کار زنان، که در جامعه ما کم هم نیستند، حضور زن در جامعه را تخطی از نقش‌های سنتی او می‌دانند؛ عملی که وی را از کارکرد به اصطلاح «ذاتی و اولیه‌اش» که همسری و مادری است دور می‌کند. قدرت این نگاه، وقتی روشن‌تر می‌شود که حتی هنگامی که نیروی کار زنان به خاطر ضرورت‌های اقتصادی حائز اهمیت می‌شود، آنها به مشاغل خانگی، یا پرستاری، معلمی و... سوق داده می‌شوند؛ مشاغلی در محیط‌های بسته، اندرونی، و یا «زنانه» که در حقیقت در ادامه‌ نقش‌های جنسیتی تقسیم شده در جامعه قرار دارند.
اگر به روند آماری اشتغال زنان در ایران نگاهی بیاندازیم در می‌یابیم که اشتغال زنان در ایران نیز همچون الگوی جهانی روندی صعودی داشته و از ده درصد در سال ۱۳۷۶ به ۱۷ درصد در سال ۱۳۸۴ رسیده است. اما پس از آن و با روی کار آمدن دولت نهم و دهم یعنی دقیقا زمانی که رویکردهای سنتی نسبت به جایگاه زنان قوت گرفته بود، این روند نزولی شده و درصد اشتغال زنان به هفت درصد رسید. در حال حاضر و براساس نتایجِ طرح آمارگیری نیروی کار مرکز آمار ایران در سال ۱۳۹۴ که به‌ تازگی از سوی این مرکز منتشر شده، نرخ مشارکت اقتصادی زنان تنها ۱۳/۳ درصد و برای مردان ۶۳/۳ درصد است.
بدین‌ترتیب می‌توان مدعی شد که ما با وجود فراز و فرودهای میزان اشتغال زنان در ایران، ما همچنان در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که جایگاه اشتغال زنان در آن به شدت پایین‌تر از بسیاری از کشورهاست و نگاه سنتی به نقش آنان به عنوان مادر، همسر، پرستار و … هنوز هم در میان سیاست‌گذاران دست بالا را دارد.


اشتغال رهایی‌ است؟
به نظر می‌رسد در اوضاعی که موانع بسیاری بر سر راه کار کردن زن وجود دارد، اشتغال زنان امری مترقی است. اما دفاع یک‌جانبه از کار زنان نیز موجب غفلت از چند مسئله خواهد شد؛ از یک‌سو، کارِ بسیاری از زنان نه به هدف استقلال و رهایی، که ضرورتی برای ادامه حیات آنهاست. این شکل از کار، لزوما نه روابط پدرسالارانه داخل خانواده را تغییر می‌دهد و نه به استقلال زنان می‌انجامد (بسیاری از زنان درآمد خود را مستقیما در اختیار مردان خانواده قرار می‌دهند). از سوی دیگر در جامعه‌ای که قوانین و ساختار بازار کارش، پیشاپیش بر روابط نابرابر کارفرما و کارگر بنا شده، زنان کارگر علاوه بر استثمار معمول در بازار کار، مورد تبعیضی مضاعف به سبب زن بودن‌شان قرار می‌گیرند.
باور بی‌چون‌وچرا به تاثیر جادوییِ حضور در بازار کار بر وضعیت زنان، می‌تواند ما را دچار یک خطای مهم کند؛ آن‌طور که نانسی فریزر می‌گوید تاکید صرف بر اهمیت ورود زنان به بازار کار، هم‌راستا با نگرش سنتی در ارزش‌گذاری کارها، کارهای خانگی و مراقبتی است؛ چنین نگاهی هرآنچه که خارج از بازار کار تعریف شده و با پول خریده‌ نمی‌شود را بی‌ارزش می‌شمارد و بدین‌ترتیب نه در جهت تغییر مناسبات ارزش‌دهی، که در جهت تثبیت آن حرکت می‌کند. این در حالی است که کار خانگی و مراقبتی، بخشی لاینفک از تامین نیروی کار بوده و بنابراین ارزش‌آفرین است. از این‌رو، نباید کار را صرفاً به کار مزدی، یعنی آنچه که با پول خریداری می‌شود، تقلیل داد (1).
در سطحی کلان‌تر، بحث عدالت در حوزه اشتغال زنان و دستمزد آنان نیز بدون پیچیدگی نیست؛ جنبش‌های فمینیستی و فمینسیم جریان اصلی، به دستمزد نابرابرِ زنان و مردان در شغل‌های یکسان و حضور بسیار پایین زنان در رده‌‌های مدیریتی اعتراض دارند و «عدم توفیق زنان در دستیابی به سطوح عالی مدیریت» را به‌دلیل وجود «سقف شیشه‌ای» می‌دانند. اما همان‌طور که فریزر و دیگران می‌گویند، تاکید روی این معضل‌ها و دستاوردهای احتمالی ناشی از سازماندهی حول آنها، در بهترین حالت به برقراری عدالت جنسیتی درون نظا‌م‌ اقتصادی موجود منجر می‌شود؛ غایت چنین تلاش‌هایی، ایجاد محیط‌های کاری خواهد بود که زنان و مردان از نظر تعداد و دستمزد و امکانات در آنها برابرند. نظامی که در آن زنان نیز موفق شده‌اند پایاپای مردان، مدیر و وزیر و رییس جمهور شوند. مبنای چنین استدلالی صرفا دستیابی به فرصت‌های برابر برای رسیدن به موفقیت فردی است. چنین نگاهی در بهترین حالت زنان را به دستیابی موقعیتی برابر با مردان دعوت می‌کند، اما به ساختار اقتصادی که پیشاپیش بر نابرابری و بی‌عدالتی بنا شده کاری ندارد.

جمع‌بندی
در مواجهه با اشتغال زنان مهم است که از نقطه نظر کدام یک از «زنان» به مسئله نگاه می‌کنیم. اگر از منظر زنان طبقه متوسط و یا طبقات بالا به موضوع اشتغال بنگریم (یعنی کسانی که پیشتر نیز فرصت‌های بیشتری در دسترسی به آموزش، امکانات رفاهی و بهداشتی و… داشته‌اند)، پیشرفت فردی نه تنها معنادار بلکه مهم تلقی می‌شود و باید در این میدان تلاش کرد تا گوی سبقت را از تمامی رقبای ممکن (اعم از زن و مرد) ستاند. از این منظر سقف شیشه‌ای قطعا مانع بزرگی بر سر راه پیشرفت‌های فردی است. اما اگر از منظر زنان طبقات فرودست به موضوع نگاه کنیم، اساسا ماجرا شکل دیگری به خود می‌گیرد؛ زنانی که پیش از ورود به بازار کار فرصتی برای دستیابی به امکانات آموزشی، رفاهی، بهداشتی و درمانی و... نداشته‌اند، در بزرگسالی نیز احتمالا در موقعیتی نیستند که سقفی شیشه‌ای آنها را از شغل دلخواه باز داشته باشد. آنها باید در کارگاه‌های غیر رسمی کار کنند یا در خانه کارهایی را انجام دهند که نیاز به مهارت چندانی ندارد (مانند بسته‌بندی، راسته‌دوزی و ...). جایگاه آنان در حوزه اشتغال آنقدر از سقف شیشه‌ای دور است که اساسا آن‌ را موضوعی مرتبط با خود نمی‌بینند. بنابراین اگر از منظر این زنان به موضوع اشتغال نگاه کنیم آن وقت بحث بر سر خوبی یا بدی اشتغال زنان، یا فرصت‌هایی که به واسطه آن فراهم می‌شود نیست؛ بحث بر سر زنده ماندن و هر امکانی است که بتواند سقفی را بالای سرشان نگه دارد، حتی اگر شیشه‌ای باشد.


1- البته ‍پیش از فریزر نیز کسانی چون آنجلا دیویس، ادره لرد، هیمانی بنرجی، آوتار براه، سلما جیمز، ماریا میس، چندرا تالپاده موهانتی، سیلویا فدریچی و درثی رابرتز به این موضوع پرداخته بودند.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۲۳, چهارشنبه

دست‌های خالی، مسیر‌های بی‌ربط

«خانم‌ها، آستین‌ها را بالا بزنید، مجلس دهم نیازمند خانه‌تکانی است.»
این نه شعار کمپین یا حزبی کورجنس، که بخشی از ویدئو تبلیغاتی «کمپین تغییر چهره مردانه مجلس» است که زنان را دعوت به «آستین بالا زدن» و «خانه‌تکانی» می‌کند. این کمپین در بخش‌هایی از بیانیه‌اش از نیاز مجلس عبوس و مردانه به «طراوت» می‌گوید که قرار است با حضور زنان حاصل شود.
آیا اینگونه بازتولیدِ کلیشه‌های جنسیتی تصادفی است و باید از کنار آن‌ گذشت؟ در یادداشت پیش‌رو تلاش می‌کنیم تا نشان دهیم، نه فقط این جملات و تعابیر، که کلیت این حرکت نیازمند نقدی جدی است؛ نقدی که می‌توانست پیش از شروع آن، و در پروسه دیالوگ درون جنبشی این کمپین را تقویت کند. اما در امتناع گفتگو در بدنه باقی مانده از جنبش زنان، فعالان جنبشی، همچون مخاطبان بیرونی، هنگامی با این حرکت‌ها مواجه می‌شوند که قطار کمپین حرکت کرده است.



اسب تروا؛ افسانه‌‌ای هربار شکست‌خورده
اگرچه سهم زنان در لایه‌های بالای قدرت سیاسی، در سراسر دنیا در مقایسه با سیاست‌مداران مرد ناچیز است، اما کم نیستند زنان قدرتمندی که توانسته‌اند خود را تا بالاترین لایه‌های سخت قدرت و سیاست برکشند؛ معروف‌ترین‌شان «مارگارت تاچر» بانوی آهنینِ انگلستان بود. پس از تاچر، شاید دیدن نام کسانی چون کاندولیزا رایس (وزیر امور خارجه آمریکا در زمان ریاست جمهوری جرج بوش)، آنگلا مرکل (صدر اعظم آلمان)، سمیرا رجب (وزیر اسبق اطلاعات تونس)، تسیپی لیونی (وزیر سابق امور خارجه اسرائیل) در چنین فهرستی دیگر چندان عجیب نباشد. اما تعجب‌آور، هواداری فمینیست‌ها از چنین زنانی تنها به دلیل جنسیت‌ آنهاست. نامزدی هیلاری کلینتون در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و دفاع سرسخت برخی از مدافعان حقوق زنان از او به عنوان یک فمینیست، یکی از مصادیق متاخر این درگیری است که پرسشی کلیدی را پیش می‌کشد؛ آیا صرف ورود زنان به ساختار دولت و نهادهای قدرت، برای پیشبرد آرمان‌های فمینیستی راهگشاست؟
برای بررسی این پرسش، کافیست نگاهی به وضعیت امروز افغانستان بیاندازیم؛ جایی که در یک تغییر ناگهانی و گسسته از زمینه اجتماعی‌سیاسی، ترکیب جنسیتی مجلس این کشور پس از اشغال توسط نیروهای نظامی آمریکا و ناتو از بالا تغییر داده شد، بی‌آنکه منجر به تغییراتی پایدار در وضعیت زنان شود. این پرسش در وضعیت کنونی ما و در مواجهه با فضای شکل‌گرفته در آستانه انتخابات مجلس، واجد معنایی دوچندان می‌شود. فقط سه درصد از نمایندگان مجلس شورای اسلامی را زنان تشکیل می‌دهند. این رقم به خودی خود فاجعه است اما نشان از فاجعه ساختاری بزرگتری دارد که زنان را در امور سیاستمردان دخیل نمی‌داند. حالا «کمپین تغییر چهره مردانه مجلس» می‌خواهد این ترکیب را بر هم بزند. این کارزار سه برنامه دارد؛ ثبت نام زنان به عنوان نامزد انتخاباتی مجلس، معرفی نامزدهای انتخاباتی برابری طلب و کمیته کارت قرمز.
درمورد فمنیسم دولتی و حضور زنان در قدرت پیشتر در ارغوان نوشته‌ایم ( اینجا و اینجا). اما در این مورد خاص باید بیشتر با پرسش درگیر شد؛ می‌توان به سادگی و به روش برخورد همیشگی با انتخابات در ایران گفت هرچه باشد «ورود نیروهایی که از نیروهای حاضر در ساختار «برابری‌طلب»تر یا به نسبت «مترقی‌تر»ند اتفاق خوبی‌ست» و هرچه باشد حضور زنان بیشتر و رشد عددی نمایندگان زن پیامدهای خوبی برای وضعیت زنان دارد. اما فارغ از تفاوت شکلی و کمّی حضور زنان و تغییر «چهره» مجلس، با کمک کمپین فوق کدام نیروهای برابری‌طلب، با کدام رویکرد و برای چه به مجلس می‌روند؟
اگر این کمپین ادامه حرکتی بود که پیشاپیش با جذب نیروها و سازماندهی آنها شروع شده بود، شاید می‌شد به آن امیدوار بود. اما نداشتن چنین پشتوانه‌ای این حرکت را بیشتر به نمایشی مقطعی و روبنایی تبدیل می‌کند که نه مشخص است از کجا آغاز شده و نه معلوم است چگونه قرار است اهداف خود را محقق کند.

از «آنچه می‌خواستیم» به «آنچه که شاید اجازه دهند»
شاید برای بسیاری از ما کلمه‌ی «کمپین» تداعی‌گر نام «کمپین یک میلیون امضا» باشد و شاید برای کنشگران آن حرکت تداعی‌گر روزهایی که خانه به خانه و کوچه به کوچه می‌رفتند برای جمع‌آوری یک میلیون امضا با هدف تغییر قوانین تبعیض‌آمیز. حالا چند سالی است که خبری از کمپین یک میلیون امضا نیست، اما این روزها «کمپین» پیشوند نام حرکتی است که به هدف «تغییر چهره‌ی مردانه‌ی مجلس» آغاز شده و تا بیستم دی ماه ۱۳۹۴هشتصد و بیست نفر به آن پیوسته‌اند.
انگار قرار است این اتفاقات نوید فضایی تازه باشند. فضایی که در چند سال گذشته برخی با تغییر رئیس‌جمهور به آن امید داشتند. انگار قرار است این کمپین بعد از مدت‌ها شروع دوباره‌ی یک حرکت جمعی بزرگ باشد، کارزاری که در آن زنان دوباره برای مبارزه‌ای مشترک گرد هم آیند. اینها چیزهایی‌ست که قرار است ما از خواندن بیانیه‌ی شروع به کار این کمپین و دیدن ویدئوهای آن برداشت کنیم. اما آیا واقعا چنین است؟ شاید باید در ابتدا به این سوال پاسخ داد که نسبت این کمپین با تاریخی که از آن برخواسته چیست؟ تاریخ جنبش زنان در ایران.
گسست بزرگی که در وضعیت زنان پس از انقلاب ۵۷ رخ داد، کمک می‌کند که برای یافتن نسبت حرکات امروزی با تاریخ جنبش زنان در ایران، نیازی به مراجعه به گذشته‌های دور نباشد؛ اگرچه می‌توان یک خط ممتد میان مبارزات زنان از انقلاب مشروطه تا به امروز کشید، اما انقلاب ۵۷ از آن رو که بخش‌های بزرگی از این دستاوردها را به عقب راند، می‌‌تواند مبدایی برای این مقایسه تاریخی‌ باشد.
با از بین رفتن فضای آزادی‌های سیاسی پدید آمده در بهار انقلاب، در سال‌های ابتدایی دهه شصت، آن دسته از مبارزاتی که به سبب وجود احزاب و گروه‌های آزاد به عرصه عمومی آمده بودند، بار دیگر به محافل خانگی عقب‌نشینی کردند. تا میانه دهه هفتاد هر شکلی از فعالیت جمعی عمومی غیرممکن شد؛ جنگ و سال‌های بازسازی، فرصت مطرح کردن دیگر مطالبات جامعه را از بین برد. سپس با گشایش نسبی فضای سیاسی، نشریات و نهادهای زنان رفته رفته حضور اجتماعی‌شان را از سر گرفتند. برآیند مجموعه بحث‌ها، تحقیقات و جدل‌هایی که در این جمع‌ها و بعدتر نشریات و نهادها صورت گرفت این بود که لازمه بهبود وضعیت زنان، پیش از هرچیز، بازیابی منافع حقوقی‌ آنهاست که به طور گسترده نقض شده است. در همین راستا کمپین‌هایی حول مطالبات زنان در قانون خانواده شکل گرفت؛ مانند کمپین یک میلیون امضا و کمپین نه به سنگسار. در این میان «کمپین یک میلیون امضاء» یک نقطه ثقل بود، چراکه به دلیل جذب وسیع نیروهای فعال و گسترش سریع گفتمان کمپین دیگر می‌شد از یک «جنبش زنان» سخن گفت.
بنابراین می‌توان برای پیدا کردن نسبت «کمپین تغییر چهره مردانه مجلس» با تاریخ جنبش زنان، به بازخوانی نسبت این حرکت با «کمپین یک میلیون امضاء» پرداخت؛ آیا این حرکت ادامه «کمپین یک میلیون امضاء» است یا در گسست از آن شکل گرفته است؟ آیا از دستاوردهای آن استفاده کرده و نقدهای وارد به آن را مورد توجه قرار داده است؟

کمپین یک میلیون امضا؛ شکست اهداف، پیروزی روش‌ها
گمانه‌زنی‌ها و بحث‌های مربوط به اینکه چرا این کمپین از ابتدا جمع‌آوری یک میلیون امضا را هدف قرار داد، آیا موفق به جمع‌آوری این تعداد امضا شد یا نه، اگر یک میلیون امضا جمع می‌شد چه اتفاقی می‌افتاد، و سوالات دیگر، همچنان مطرح است. آن زمان بعضی به نیروی جادویی یک میلیون امضا برای تغییر قوانین امید داشتند. برخی انگار منتظر بودند تا دوران امضا جمع‌کردن تمام شود تا پس از جمع شدن امضاهای کافی به مجلس بروند و مرحله جدید کمپین را، که همان درخواست تغییر قوانین از حاکمیت بود، شروع کنند. اما برای طیفی در کمپین اینطور نبود، جمع آوری امضا نه صرف یک وسیله و ابزار برای رسیدن به هدفی دیگر، که به خودی خود هدفی مستقل بود. جمع‌آوری یک میلیون امضا برای این طیف دستمایه‌ای بود که امکان گفتگوی بیشتر با مردم و حضور مستقیم در جامعه را فراهم می‌کرد. به علاوه، این ارتباط و حضور مستقیم فرصتی برای جذب و تربیت کنشگران و تقویت نیروی جنبشی ایجاد می‌کرد. همچنین چنین تماس مستقیم و مستمری میان کنشگران و مردم، می‌توانست موجب ارتباطی دو طرفه میان این دو گروه برای ایجاد حساسیت جنسیتی از یک سو و انتقال مطالبات متفاوت گروه‌های مختلف مردم به فعالان از سوی دیگر شود.
بنابراین اگر تغییر قوانین مطرح شده در کمپین یک میلیون امضا را تنها هدف آن بدانیم، باید پذیرفت که این حرکت نتوانست به اهدافش، دست‌کم به طور کامل، دست یابد. اما کمپین توانست شکل منحصر به فردی از مبارزه را سازماندهی کند، که خود را گسترش داد؛ نیرو گرفت، آموزش داد و مطالبه برابری حقوقی را به مطالبه‌ای عمومی تبدیل کرد.

از گفتگو با مردم تا همراهی با حاکمیت
کمپین یک میلیون امضا در ساختار خود دو سویه داشت؛ یکی رو به حاکمیت با خواست اجرای تغییرات از آن، و دیگری رو به مردم و به دنبال جمع‌آوری امضا، آگاه‌سازی، مداخله مستقیم و جذب نیرو. با این‌حال، در دستور کار قرار دادن جمع‌آوری «یک میلیون امضا» کمک کرد که کمپین در عمل وزنه به سمت گفتگو با مردم و فعالیت خیابانی سنگین باشد. چراکه برای طیف دیگرِ کمپین، که رو به حاکمیت داشت، برای شروع فرایند لابی اساساً نیازی به جمع‌آوری یک میلیون امضا نبود. گروه اول جمع‌آوری امضا (ارتباط با مردم) را جزئی جدانشدنی از کمپین و بخشی از هدف آن می‌دانستند، و گروه دوم آن را وسیله‌ای برای فشار و انجام لابی برای رسیدن به تغییر قوانین.
با افول کمپین یک میلیون امضا در سال ۸۷ و سپس شکل‌گیری همگرایی زنان در آستانه انتخابات ۸۸ وزنه پیشین قدرت جابه‌جا شد. سرکوب‌های گسترده سال ۸۸، جنبش‌های اجتماعی از جمله جنبش زنان را تضعیف و از هم پراکنده کرد. موج وسیع مهاجرت در پی این سرکوب‌ها نیز موجب از دست رفتن بیشتر قوای جنبشی شد. پس از سپری شدن دوران اوج سرکوب، و همزمان با شکل‌گیری و رشد گفتمان اعتدال در بخش‌هایی از حاکمیت پیرامون انتخابات ۹۲، فرصت تنفس برای بخش‌هایی از جنبش که در چارچوب‌های رسمی قرار می‌گرفتند فراهم شد. راه‌اندازی کانون شهروندی زنان که در پی ارائه منشور حقوق شهروندی از جانب دولت یازدهم شکل گرفت یکی از مصداق‌های این امر است. در این فضا شاهد زوال و از بین رفتن گروه‌های مستقل جنبش زنانیم؛ گروه‌هایی که خود را در چارچوب حاکمیت تعریف نمی‌کنند و تلاش دارند تا ساخت قدرت را به چالش بکشند، چرا که به چانه‌زنی برای کسب قدرت باور ندارند.

منطق حذف در دوران سرکوب
واقعیت این است که در فضای اجتماعی بسته و زمانی که جنبش‌های اجتماعی توان محدود و سرمایه‌ی اجتماعی اندکی دارند، خرج بخش اعظم توان اجتماعی موجود برای اهداف کم خطرتر باعث تضعیف و تهی شدن دیگر بخش‌های جنبش از همان قوای حداقلی می‌شود. شاید اگر در شرایط بهتری از امروز بودیم می‌شد پذیرفت که هر جنبش و نیروی اجتماعی طیف‌های متنوعی دارد که در موقعیت‌های مختلف نقش‌های متفاوتی را بازی می‌کنند و چه بسا همگی می‌توانند پیش‌برنده یک مسیر کلی به سمت عدالت جنسیتی باشند. گرچه حتی در سال ۸۵، هنگامی که کمپین یک میلیون امضا فعالیت خود را آغاز کرد، با اینکه در درون خود طیف‌های متفاوتی داشت، همچنان با این نقدِ به جا روبه‌رو بود که فضای اصلی جنبش را از آن خود کرده و باعث تضعیف طیف‌های رادیکال‌تر جنبش زنان شده است. در هرحال، در شرایط کنونی و در زمانه‌ای که از بدنه جنبش زنان و دیگر جنبش‌های اجتماعی تقریبا چیزی باقی نمانده، بحث بر سر نابودی آن بخشی از جنبش زنان است که چشم‌اندازی متفاوت دارد.
در تجربه تاریخی ما این داستان بارها اتفاق افتاده است. بازهم انتخابات ۹۲ ملموس‌ترین نمونه برای درک این منطق حذفی است. در جریان این انتخابات دیدیم که چطور بازمانده سرمایه اجتماعی جنبش مردمی ۸۸ خرج شد و اندک‌توان اجتماعی باقی مانده از آن را تهی کرد. بخش‌های رادیکال‌تر جنبش مردمی ۸۸ یا در بخش محافظه‌کار ادغام و یا به طور مطلق سرکوب شدند. بخش محافظه‌کار هم که زمانی توان خود را از ذخیره نیروی اجتماعی ۸۸ گرفته بود، روز به روز فاصله خود را با آن بیشتر کرد. این منطق ساده و قابل پیش‌بینی‌ است؛ آنگاه که بخشی از جنبش اجتماعی به حاکمیت نزدیک می‌شود و مبارزات خود را درچارچوب‌های رسمی و پذیرفته شده نزد حاکمیت سازماندهی می‌کند، آنچه از این دایره بیرون بماند باید در انتظار برخوردهای امنیتی باشد. بدین معنا عرصه مدام برای آنان که به جریان اصلی نپیوسته‌اند تنگ‌تر می‌شود.
نگرانی ما این است که روز به روز تمرکزمان از «آنچه می‌خواهیم» به «آنچه که شاید به آن اجازه وجود دهند» تغییر می‌کند. افق‌ها یکی یکی بسته ‌می‌شوند و آنچه تا همین چند سال پیش می‌خواستیم و برایش مبارزه می‌کردیم دیگر اساسا «غیرمنطقی»، «غیرواقع‌گرایانه» و «زیاده‌خواهی» جلوه ‌می‌کنند.

کارت قرمز به سیاست، کارت سبز به انفعال
تا اینجا تلاش شد تا کمپین تغییر چهره مردانه مجلس در بستری تاریخی و در نسبت با دیگر گروه‌ها و جریانات بررسی شود، اما به این حرکت می‌توان از زاویه منطق درونی‌اش نیز نگریست. اگر مطالعه یک حرکت در بستری کلی‌تر، نیازمند یافتن نسبت آن با برآیند آرمان‌های یک جنبش است، در بررسی آن از زاویه منطق درونی‌اش باید به این نکته توجه داشت که این حرکت چقدر می‌تواند اهدافش را محقق کند یا در مسیری که ترسیم کرده است حرکت کند.
در میان بخش‌های مختلف کمپین تغییر چهره مردانه مجلس، کمیته کارت قرمز تنها نقطه قوت است؛ چرا که برخلاف سوگیری کوتاه‌مدت و معطوف به روز انتخاباتِ کلیت کمپین، این کمیته می‌تواند در تمام سال‌های پس از انتخابات مجلس به فعالیت خود ادامه دهد. افشای کاندیداها {و در کلیت سیاستمداران و چهره‌های شناخته شده} که علیه حقوق نیمی از جمعیت کشور فعالیت می‌کنند، به شفاف‌تر شدن فضای سیاست در ایران کمک می‌کند و در عین حال باعث می‌شود تا در درازمدت حساسیت جنسیتی در میان عموم زنان و مردان بیشتر، و مطالبات و خواسته‌های زنان پررنگ‌تر شود. این کمیته همچنین می‌تواند امکان بهره‌برداری سیاسی از زنان در هنگامه انتخابات‌ را با کاهش دهد. وجود چنین نهادی آن‌قدر مفید است که شاید باید نهادی مستقل از کمپین‌هایی که تاریخ مشخصی برای پروژه‌هایشان‌ دارند، با دستور کار «دیده‌بانی حقوق زنان» به وجود می‌آمد تا با پیگیری و شفاف‌سازی موضع‌گیری‌ها و فعالیت‌های فعالان سیاسی فضای هیجانی و مقطعی سیاست ایران را از این منظر روشن‌تر کند.
اما کمیته کارت قرمز در کمپین «تغییر چهره مردانه مجلس» همان‌قدر که می‌تواند در شفاف‌سازی عرصه سیاست، و فعالیت‌های انتخاباتی و پارلمانی نمایندگان مجلس و کاندیداها کمک کند، می‌تواند مانع از شناخت درست آن‌ها شود.
کافی است نگاهی به مجلس نُهم بیاندازیم؛ مجلس نُهم چهره‌هایی که به صورت علنی علیه زنان و حقوق‌شان موضع گرفتند کم ندارد. برخی از زن‌ستیزانه‌ترین قوانین تاریخ مجلس در مجلس نُهم تدوین و تصویب شده‌اند. از آن جمله قانون حمایت از خانواده، اصلاح قوانین تنظیم جمعیت، قانون سهمیه‌بندی جنسیتی دانشگاه‌ها، قانون حمایت از کودکان و نوجوانان بی‌سرپرست و بدسرپرست است.
در چنین مجلسی که روزهای پایانی‌اش را در بهارستان سپری می‌کند و فراکسیون ۹ نفره زنانش، خود از بانیان طرح و پیگیری همین لوایح و طرح‌های زن‌ستیزانه بوده ست، افشای چهره‌های زن‌ستیز نباید کار دشواری باشد. با این همه آیا می‌توان با انگشت گذاشتن بر «زن‌ستیزانه» بودن آراء و نظرات نمایندگان، مردم را به رأی دادن/ندادن به آن‌ها ترغیب کرد؟ وخامت وضعیت زیستی زنان در کشور و سرکوب هر روزه مطالبات و حقوق آن‌ها پاسخ به این سوال را می‌تواند بسیار ساده کند؛ بله. اما ترغیب مردم به رای دادن به این کاندیداها صرفاً بر اساس مواضع جنسیتی آنها وقتی دشوار است که منافع مختلف در تقابل با یکدیگر قرار می‌گیرند؛ تقابلی که در سایه مسائل «پررنگ‌تر» بر انتخاب مردم تاثیر می‌گذارد.
نمونه بسیار واضح بحرانی بودن برخورد یکسونگرانه با موضوع، مورد «علی مطهری» است. مطهری به عنوان یک نماینده اصولگرا وارد مجلس شد، وی فرزند مرتضی مطهری، از ایدئولوگ‌های اصلی حجاب اجباری، و حامی برقراری قوانین اسلامی در اداره‌ی جامعه است و بر همان مدار از حامیان اصلی طرح‌های مجلس برای محدود کردن زنان بوده است (+ ، + )، در عین حال، مطهری اگرچه به عنوان یک نماینده اصولگرا وارد مجلس شد، اما اصلاح‌طلب‌ترین نماینده مجلس نُهم و تنها کسی بود که پس از انتخابات ۸۸، زمانی که عرصه بر زندانیان سیاسی و عقیدتی و فعالان اجتماعی و سیاسی تنگ شده بود، به دفاع از حق آن‌ها در استفاده از حقوق مصرح‌شان در قانون اساسی تأکید کرد. وی در نطق‌های پیش از دستور، سخنرانی‌ها و گفتگوهایش نسبت به برخورد با فعالان سیاسی واکنش نشان داده و تلاش کرده از جایگاه سیاسی نمایندگان مجلس برای تذکر دادن در این خصوص استفاده کند. پیش‌رو بودن مطهری در میان نمایندگان این مجلس، و در چنین زمانه‌ای، نباید ما را نسبت به خواستگاه و عقایدش دچار اشتباه کند، اما کمپینی که قرارست برای انتخابات مجلس تبلیغ کند آیا حاضر است چشم بر دیگر مواضع سیاسی مطهری ببند و به دلیل مواضع ضدزنی که دارد، به او کارت قرمز بدهد؟ کارت قرمز به علی مطهری در زمینه ضدیت با حقوق زنان بدون شک رواست، اما آیا چنین کمپینی می‌تواند مواضع ضدزن دیگر نمایندگانی را برملا کند که با سکوت یا انفعال خود توانسته‌اند خود را از چشمان ناظران پنهان کنند؟ آیا می‌توان با جدا کردن «برابری‌خواهی» در حوزه زنان از سیاست در میدانی سیاسی حرفی برای گفتن داشت؟ چنین تلاشی بیش از هرچیز منجر به واگرایی نخواهد شد؟ بدین ترتیب، ما به انبوه قبیله‌هایی که از قضا میدان عمل‌شان انتخاباتی محلی چون انتخابات مجلس است، نمی‌افزاییم؟

دست پر، دست خالی
تا انتخابات مجلس دهم زمان زیادی نمانده است. کمپین تغییر چهره مردانه مجلس دیر آغاز شده است و جنبش زنان خیلی زود، با دست پر یا خالی، این تجربه را پشت سر خواهد گذاشت. سردرگمی فعالان حقوق زنان در مواجهه با این کمپین، ناشی از آن است که آنان بیش‌ از حاکمیت از ظهور چنین حرکت‌های نویی شگفت‌زده می‌شوند؛ چرا که این حرکت‌ها، که هیچ‌گاه از نگاه پیگیر نهادهای امنیتی و حکومتی دور نیست، نه در یک فرایند گفتگومحور میان طیف‌های مختلف جنبش زنان (و حتی در تماس با دیگر جنبش‌های اجتماعی در ایران) که در بی‌خبری آنان شکل می‌گیرد. این ظهور خلع‌الساعه، همچون دیگر نمونه‌های مشابه، برنامه‌های بزرگی را برای دست‌های خالی جنبش طراحی کرده است.
این امر در فضای پیشا انتخاباتی مجلس دهم نیز قابل رصد است؛ آنجا که احزاب و گروه‌های اصلاح‌طلب و سرلیست احتمالی آنان «محمدرضا عارف» به ناگاه از اهمیت «جوانان» و «زنان» در انتخابات پیش‌رو خبر می‌دهند. این دو گروه به یکباره در مرکزیت برنامه‌های آنها قرار می‌گیرند و حسن روحانی، از زنان دعوت می‌کند که برای ثبت‌نام در انتخابات پیش‌قدم شوند. آمارهای ثبت‌نام نشان می‌دهد به دعوت فوق تا حدی لبیک گفته شده است؛ می‌توان از «تغییر رویکرد» دولت به حضور زنان خوشحال شد، اما این خوشحالی با سکون وضعیت فرودست زنان در این سال‌ها چندان نمی‌پاید. چنین نگاهی تنها با صورت‌بندی همیشگی پشتیبانی از نیروهای «میانه‌رو و معتدل‌تر» در برابر تندروها معنا پیدا می‌کند. نگاهی اجمالی به فضایی که حسن روحانی و دولت اعتدالی‌اش در آن موفق به کسب رای شد، نشان می‌دهد که طبقه متوسط شکست خورده در ۸۸، خسته از تحقیر و تنزل جایگاه در دوره احمدی‌نژاد، به دولتی رای داد که خبر از برگرداندن شان و منزلت «ایرانیان» می‌داد؛ یارانه نقدی را گداپروری می‌دانست و جایگاه جهانی ایران کنونی را دون شان ایرانیان. دولت روحانی موفق شد برنامه هسته‌ای را به شکلی مسالمت‌آمیز حل و فصل کند، تلاش کرد تا با برقراری رابطه با دولت‌های غربی سیاست خارجی را احیاء کند و در یک کلام «چهره ایران را تغییر دهد.»
آیا می‌توان تغییر چهره مردانه مجلس را ادامه سیاست «تغییر چهره ایران» دانست؟ به نظر نگارندگان این متن، ‌آری. اغلب فعالان «کمپین تغییر چهره مردانه مجلس» در یک پروسه چند ساله در حال نزدیک شدن به ساختارهای دولتی بوده‌اند. آن‌ها در دیالوگی مداوم با معاونت زنان ریاست‌جمهوری، (نگاه کنید به نشست‌های مشترک هم‌اندیشی) تلاش کردند هم بر تصمیمات و کنش‌های این نهاد تاثیر بگذارند، و هم در خطوطی بمانند که دست‌کم از جانب دولت روحانی حاشیه‌ای امن محسوب می‌شود. فعالیت در این حاشیه امن اما بهایی گران دارد؛ واگذاری اولویت‌های واقعی و حذف نیروهای رادیکال.
«کمپین تغییر چهره مردانه مجلس» در صورت پیروزی، مجلس را در همان مسیری تغییر خواهد داد که در چارچوب‌های «تغییر چهره ایران» توسط دولت روحانی می‌گنجد؛ تغییر کمّی تعداد نمایندگان زن، بیش از آنکه به کار مسائل و مشکلات بنیادی زنان ایران بیاید، به درد آمارهای رشد و توسعه‌ای می‌خورد که معاونت زنان ریاست‌جمهوری می‌تواند در سازمان ملل و نشست‌های جهانی به عنوان «دستاورد» از آن یاد کند.
برآورد ما نه از نگاهی بدبینانه به فعالان این کمپین، بلکه از حقیقت وضعیت جنش زنان در ایران منتج می‌شود. ورود زنان به این عرصه بدون وجود پشتوانه‌ جنبشی نه ممکن است و نه مطلوب. تغییر چهره مردانه مجلس اتفاقی درست بود اما در صورت وجود جنبش زنانی زنده و پویا که همراه با طیف نزدیک به دولت از ظرفیت‌های رسمی سیاست بهره می‌گرفت و برای بهبود وضعیت زنان و در راه برابری جنسیتی چانه‌زنی می‌کرد.
در وضعیت کنونی که نه فقط جنبش زنان که سایر جنبش‌های اجتماعی نیز دوره‌ای از رکود پس از سرکوب سیاسی را پشت سر می‌گذارد، این کمپین بیشتر به مشارکت در طرح دولتی «اصلاح مبلمان» می‌ماند؛ زنان برابری‌خواه اگر بخواهند چیزی جز زائده‌ای بر طرحی سیاسی باشند باید بیش از پیش با روی آوردن به طرح مطالبات مشخص و روشن، به سازماندهی نیروهایی واقعی حول آن بپردازند؛ بدون سازماندهی و پشتوانه مشخص جنبشی، بدون تشریح شفاف مکانیسم‌های عمل و بدون هیچ شکلی از دیالوگ در بستری فراگیر، نمی‌توان فعالان جنبش زنان و مردم را به مشارکت دعوت کرد؛ حتی اگر به چنین دعوتی لبیک گفته شود، در فقدان ساختار و برنامه‌ای روشن و شفاف، چنین کارزاری نمی‌تواند ادامه یابد و تنها «هدف» جدیدی به لیست اهداف بلندبالای جنبش زنان می‌افزاید؛ به شکست انجامیدن این کمپین، تنها هزینه و یاس را در جنبش می‌گستراند.
شاید باید یک بار دیگر این فعالان را به بازخوانی تفاوت‌های میان یک «جنبش» و «حزب» فراخواند، و به آن‌ها یادآوری کرد که دعوت به مشارکت در یک جنبش شکلی دیگرگونه می‌طلبد.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

هنر و فمینیسم

"سربریدن هولوفرنس به دست جودیت" که در آن دو زن مشغول بریدن سر یک مرد هستند، تصویری است که اگر از داستان آن مطلع نباشیم گمان خواهیم کرد پای یک خصومت شخصی میان هنرمند و مرد قربانی درمیان است. "آرتمیزیا جنتیلسکی" دورانی این صحنه را به تصویر کشید (۱۶۱۴-۱۶۲۰ میلادی) که در آن وی اولین و تنها زنی بود که توانست به عضویت آکادمی هنر فلورانس که از معتبرترین مجامع هنری زمان خود بود درآید. 

اگرچه این تصویر برآمده از بخشی از داستان‌های تورات است، اما آیا انتخاب آن به دست آرتمیزیا موضوعی اتفاقی بوده، آن هم در شرایطی که نقاشی‌های دیگری با مضمون‌های مشابه از همین هنرمند به جا مانده است؟ انتخاب این صحنه که انتقام گرفتن دختری یهودی از ژنرالی آسوری‌ را تصویر می‌کند که خانه و سرزمین دختر را به تصرف درآورده، بی‌گمان بازتابی از درونیات هنرمند و هم‌ذات‌پنداریش با زنان خشمگینی است که در پی اجرای عدالت، متجاوزان خود را سر می ‌بریدند. این همه شاید انعکاس آزاری است که خود هنرمند متحمل شده بود زیرا جنتیلسکی توسط استادش «تاسی» مورد تجاوز جنسی قرار گرفته بود. به هر ترتیب این موضوع و ماندگاری نام این هنرمند تا مدت‌ها به عنوان تنها نقاش زن در تاریخ هنر، موجب شده است تا او چهره‌ای چالش‌برانگیز برای منتقدان هنر و متفکران فمنیست باشد. 

هنر فمنیستی موضوعی شنا‌خته‌شده در مباحث هنری است، اما ارتباط میان هنر و فمنیسم به چه معناست؟ آیا این ارتباط محدود به زن بودن هنرمندان و به رسمیت شناختن آنان به عنوانِ هنرمند و هنر آنان به منزله‌ی هنر زنان است و یا به معنای در نظر گرفتن نگرش فمینیستی در خلق آثار هنری؟ فمینیسم در مواجه با حضور زنان در دنیای هنر، چه به عنوان هنرمند و چه به عنوان موضوع هنر، چه رویکردهایی ممکن است داشته باشد؟

حضور زنان و مسئله‌ی جنسیت در دنیای هنر به عنوان یکی از معیارهایی که نوع روابط جنسیتی در جامعه را نشان می‌دهد جنبه‌های متفاوتی دارد؛ از سویی می‌توان به سراغ زنان در نقش هنرمند رفت و از سوی دیگر می‌توان زنان و روابط جنسیتی را به عنوان موضوعِ هنر مورد توجه قرار داد. اما عنصری که در هر دو رویکرد نقش دارد بستر اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی است که موجب شکل‌گیری گروه خاصی از زنان در هر دوره چه به عنوان هنرمند و چه به عنوان موضوع هنر شده است. سازوکارهای اجتماعی بدون شک نوعی مناسبات جنسیتی را رقم زده‌اند که در چگونگی و ابعاد حضور زنان در دنیای هنر تعیین کننده بوده است. این مناسبات از یک سو سدی بر راهِ آموزش زنان بوده و از سوی دیگر مانعی بزرگ در راهِ مطرح شدنِ این هنرمندان و ماندگاریِ اسمشان به عنوان هنرمند درتاریخِ هنر بوده است؛ چنان که تا قرن بیستم، تعداد انگشت‌شماری از زنان موفق به ثبت نام خود در کتب تاریخ هنر شدند. از سوی دیگر حذف زنان به عنوان هنرمند موجب شد تاریخ هنر تا مدت‌ها صرفا حاصل روایتی مردانه از تجربه زندگی انسان‌ها باشد و زنان نیز از دریچه‌ی نگاه هنرمندانی ترسیم شوند که آنها را به چشمِ «دیگری» و دربردارنده ویژگی‌هایی خاص می‌دیدند. زنانی که به عنوان موضوع هنر نه تنها با تمام ابعاد وجودی خود ظاهر نشده‌اند که به طور غالب نقشِ ابژه‌ی جنسی را در آثار ایفا کرده و صرفا به دلیل جذابیتِ جنسی شان یا به صرف جایگاه طبقاتی خود، به شیوه‌ی سفارشی به تصویر در آمده‌اند و یا در ارتباط با داستان‌ها و روایت‌های مذهبی تصویر شده‌اند. 


Michelangelo's_Pieta_5450_cut_out_black.jpg

شاید مشهورترین تمثال در نمونه‌های مذهبی از آنِ مریم مقدس باشد، شخصیتی که در والاترین مقامِ مذهبی قابل دسترسی برای یک زن نقش شده است. پیکره‌ی مریم از صدرِ مسیحیت تا اواخرِ رنسانس، تطورِ بسیار داشته است؛ از پیکره‌ای لاغر و بلند در بالاپوشی به رنگِ اکر یا سیاه و نوزادی در آغوش با چهره‌ی استخوانی و مردانه که سردی آن و هاله‌ای که بالای سردارد او را از دیگر زنانِ تصویر متمایز می‌کند، تا پیکرِ قوی و بدون نقصی که اندام عضلانی مسیح را در آغوش گرفته و صورتش نشان از هجومِ عواطفِ انسانی دارد. با این همه آنچه در اکثرِ این آثار ثابت مانده تمثالِ زنی است که تنها به واسطه‌ی مادرِ مسیح بودن در هزاران لباس و پیکر متفاوت تصویر شده است. در تصویرِ لحظه‌ای که مسیح جهان را از عذاب الهی نجات می‌دهد، مریم پیکرِ بی‌جان‌ او را در آغوش گرفته تا بیننده از گذر چهره‌ی داغ‌دیده‌‌ی مادر به عظمتِ ایثار و فداکاریِ پسر پی ببرد؛ اگرچه مریم معروف‌ترین شخصیتِ تاریخِ هنر است، او مادر قهرمانِ مردِ تاریخ است.

«نگاه خیره» نمونه‌ی مطرحی از هنر فمینیستی است که در آن «باربارا کروگر» نگاه خیره‌ی مردان را که در سراسر تاریخ هنر به روی زنان سنگینی کرده نشانه می‌گیرد. این نگاه از طرفی نشان از نقطه نظرِ مردسالارانه هنرمند و مخاطب دارد که در انتظار چشم دوختن به تصویری از یک زنِ خواستنی است؛ و از طرف دیگر، زن را به عنوان موضوع هنر تا حد یک ابژه‌ی جنسی تقلیل می‌دهد و وجود او را محدود به حجم عظیمی از تصاویرِ بدن‌های برهنه و نیمه برهنه‌ای می کند که برای سال‌ها تاریخ هنر را ساخته‌اند. زنانی که در بسیاری از موارد گویی در بی‌اطلاعی کامل در برابر نگاه خیره‌ی دزدانه‌ای قرار گرفته‌اند که آنها را زیر نظر دارد. نگاه خیره‌ی مردانه در حقیقت بیانگر قدرتی است که مردان را در جایگاهی قرار می‌دهد که از طریق آن زنان فاقد قدرت را چنان که می‌خواهند نظاره کنند. پس این نگاه نشانگر روابط قدرت در اجتماع است. اگرچه این مردان هستند که در سراسر تاریخ هنر قدرت خیره شدن را در اختیار دارند، اما زنانی که در معرض خیره شدن قرار می‌گیرند نیز بی‌ارتباط با این روابط قدرت نیستند٬ چرا که بخش عمده‌ای از آثار خلق شده درباره زنانی است که به واسطه‌ی زیبایی‌های نژادی یا تعلقات طبقاتی خود تصویر شده‌اند. 

برهم زدن کلیشه‌های جنسیتی مسلط بر فضای کلاسیک هنر در ابتدا از طریق حضور زنان به عنوان هنرمند درتقابل با مناسبات مردسالارانه‌ای که این فضا را در اختیار داشت آغاز شد؛ فضایی که از طریقِ سرکوبِ سیستماتیک در صدد نادیده انگاشتن و حذف آنان بود. این سرکوب از طرق متعددی صورت می گرفت؛ مثلا در عرصه آموزش به صورت ممانعت در آموزش آکادمیک به زنان [1] و حتی محدود کردن آنها در پرداختن به اندام مردانه و مطالعه‌ و استفاده زنان از مدل‌های برهنه‌ی مرد بود. به همین ترتیب بازار هنر که وابستگی گسترده‌ای به نهادهای بازتولید‌کننده‌ی کلیشه‌های جنسیتی همچون کلیسا، اشرافیت، مساجد، روحانیت و دربارِ پادشاهان داشت زنان را از دنیای هنر دور نگاه می‌داشت. مطرح شدن زنان هنرمند هر چند به تعداد اندک، نگاه متفاوتی را با خود به همراه آورد که به نوبه‌ی خود در ستیز با نگاه رایج به زنان به عنوان موضوع هنر بود. در ابتدای ورود به عرصه هنر، زنان هنرمند نیز برای اثبات توانایی و مهارت خود در زمینه‌ی هنر و در رقابت با مردان هم عصر خود سعی در خلق آثاری داشتند که به استانداردهای هنرِ مردسالارانه نزدیک بود؛ در این مسیر زنان گاهی حتی پای خود را فراتر از خلق آثار تزیینی نمی‌گذاشتند و یا تمام خلاقیت خود را صرفا معطوف به بکارگیری تکنیک‌ها می‌کردند. با این همه به مرور نه تنها آثار هنری زنان «زنان» را به عنوان موضوع خود برگزید بلکه هنرمندان زن موضوعِ «زن» را متفاوت از آنچه تا پیش از این توسط مردان و فضای مردانه هنر به تصویر درآمده بود تصویر کردند. زنانی که حالا نه به واسطه‌ی زیبایی، جذابیت جنسی یا قدرت اشرافی و مذهبی خود، بلکه به عنوان زنانی واقعی تصویر می‌شدند؛ واقعیتی که نشان از میل زنان به کسب قدرت نیز داشت. این آثار حالا زنان را همچون مردان قدرتمندِ تصویر‌شده در تاریخ هنر نمایش می‌داد و یا در سال‌های بعدتر آنها را به همراه مسائل واقعی دنیای زنان به تصویر می‌کشید و از این طریق نه تنها زنان را به عنوان هنرمندانی خلاق و آگاه معرفی می‌کرد که آنها را از بند سوژه‌های کلیشه‌شده می‌رهاند.

از نمونه‌های هنر فمینیستی معاصر که توانستند به موضوعات آشنا با نگاهی دیگر بپردازند می توان آثار «جورجیا اوکیف» را برشمرد. برتری نگاه خلاقانه اوکیف نسبت به دیگر هنرمندان مردی که تا آن زمان «گل» را موضوعِ آثار خویش قرار داده بودند چند وجه دارد؛ اوکیف ضمن توجه ویژه به فرم آلت تناسلیِ زنانه و ادغام آن با تصویر گل‌های طبیعی و نیز رازآلوده‌تر نشان دادن احساسات زنانه از خلال نقش کردن چنین گل‌هایی تصویری خارج از عرف زمان خود ارائه می‌دهد که در عین تابوشکنی با ذهن مخاطب ارتباط برقرار می‌کند.

نمونه‌ی دیگری از بی‌پروایی هنرمندان زن در انتخاب موضوع و به نمایش گذاشتن آن مینیمال‌های «اوا هس» است که بازنمایی و تعریف جدیدی از زنانگی ارائه می‌دهد و الهام‌بخش بسیاری از مجسمه‌سازان پس از او بوده است. . برخلاف سایر هنرمندانی که مینیمال‌های خود را با مواد اولیه سخت و صنعتی همچون ورقه‌های فلزی شکل می‌دادند، هس از موادی همچون طناب، نخ، پارچه و الیاف گوناگون بهره برده است. اهمیت فمینیستی استفاده از چنین موادی در اینست که از یک طرف، به نخریسی، خیاطی و دیگر اموری که عمدتا به دست زنان انجام می شوند مربوطند و از این رو موادی زنانه تلقی می شوند؛ و از طرف دیگر، این مواد امکان ایجاد فرم‌های منحنی، قابل انعطاف، سیال و نرمی را به هنرمند داده‌اند که اندام زنان و شمایل‌های زنانه را به ذهن متبادر می‌کنند. 


با تغییر در ساز و کارهای اقتصادی بعد از پایان جنگ اول جهانی، نیاز به نیروی کار ارزان در اروپا و آمریکا سبب حضور افزون زنان دربازار کار و به دنبال آن حضور اجتماعی بیشتر آنان شد. تغییر مناسبات بازار هنری و به تبع آن استقلالِ نسبیِ اقتصادی زنان و همچنین باز شدن فضا برای آموزش هنری برای زنان و ارائه‌ی آثارشان در نهایت سبب شد زنانِ بسیاری در دنیای هنر فعال و به عنوان هنرمند به رسمیت شناخته شوند. 

گسترش حضور زنان اما به معنای کنار گذاشته شدن کلیشه‌های جنسیتی غالب درعرصه هنر نبود. در واقع بسیاری از زنانِ موفق و مطرح در دنیای هنر با پیروی از نگرش غالب مردسالارانه، خود نقش به‌سزایی در بازتولید همین کلیشه‌ها در به تصویر کشیدنِ زنان به عنوان موضوع هنر داشته‌اند. اگر در سال‌های نخست، حضور زنان به عنوان هنرمند به خودی خود حرکتی انتقادی محسوب می‌شد، در سال‌های بعد این بیان انتقادی متوجه زنان به مثابه موضوع هنر بود و کلیشه‌های جنسیتی و مفاهیم مرتبط با این حضور در اجتماع را به چالش می کشید. هنر فمنیستی که متاثر از جنبش‎های فمنیستی است، با همین نگاه انتقادی به سراغ مسائلی می‌رود که اگرچه ریشه‌های اجتماعی دارند، اما در عین حال رویکرد هنری مسلط را نیز هدف می گیرند. آنچه امروزه حلقه ی ارتباط هنر با وضعیت حقیقی زنان است دیگر در وجود تعداد بی‌شمار زنان هنرمند خلاصه نمی‌شود، بلکه به واسطه‌ی محتوای ارائه شده از طریق هنر قابل بررسی است. محتوایی که از یک سو تحت تاثیر مناسبات جنسیتی و اجتماعی شکل می‌گیرد و از سوی دیگر توان تغییر همین مناسبات را در سطح فرهنگی دارد.

سیر تاریخ هنر و حضور زنان در آن، چه به عنوان هنرمند و چه به عنوان موضوع هنر تا سال‌های پایانی قرن نوزدهم تنها در اروپا، و از سال‌های ابتدایی قرن بیستم در آمریکا نیز مورد بحث قرار گرفته است. این محدودیت نه به دلیل وجود نداشتن جریان هنری در جغرافیاهای دیگر، که بیش از هر چیز به دلیل روایت تاریخ توسط انسان‌هایی بوده است که به عناوین مختلف سهم به‌سزایی ازمنابع قدرت داشته‌اند. به این ترتیب، تاریخ هنر محصول روایتی است که در حاشیه‌ماندگان به هر شکل از آن کنار گذاشته شده‌اند. اگر روابط قدرت جهانی سبب اروپامحوری درتاریخ هنر و به حاشیه رفتن روایت جریان‌های هنری مربوط به بسترهای جغرافیایی و سیاسی دیگر است، درحاشیه‌ماندگان اروپا و آمریکا، زنان، رنگین‌پوستان و اقشاری هستند که به واسطه‌ی جایگاه طبقاتی یا مذهبی خود در بازارهای هنری مسلط نبوده‌اند. 

از همین روست که درباره سیر تاریخ هنرِ اقشار فرودست در جوامع مختلف و از جمله روند سرکوب هنرمندان زن در بسترهای متفاوت از اروپا و امریکا اطلاعات کمتری در دست است. بی شک این روند در کشورهای خاورِ دور همچون هند و چین و یا بسترهای اکثریت مسلمانی همچون ایران و ترکیه، به شیوه‌ای متفاوت به سرکوبِ هنرمندان متعلق به اقشار فرودست از جمله زنان منجر شده است. پس سیر تاریخی هنر در بسترهای کم ترمطالعه شده و پتانسیل متفاوت هنر فمینیستی در آنها جای بررسی‌های ریشه‌ای و جدی‌ای دارد؛ موشکافی‌هایی که خود به شناخت بیشتر روابط قدرت جنسیتی و مسائل سیاسی و اجتماعی این جوامع نیز می‌انجامند.

ارغوان قصد دارد به دنبال این مقدمه مجموعه‌ای از آثار مهمی را که در زمره‌ی هنر فیمنیستی قرار می‌گیرند معرفی کرده و از گذر هنر به ایده‌هایی بپردازد که به دست هنرمندان فمنیست مطرح شده‌اند، ایده‌هایی که از یک سو با خلاقیت هنری گره خورده و از سوی دیگر با مسائل اجتماعی زنان درهم آمیخته‌اند و در عین حال ریشه در مباحث و جنبش‌های فمنیستی دارند.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۱۸, دوشنبه

کار خانگی، آنجلا دیویس، و هشت مارس

کار خانگی که از مباحث بسیار مهم فمینیستی است از دیرباز مورد توجه متفکران و کنشگران بسیاری بوده است. از آن جمله آنجلا دیویس است که در متن پیش‌رو طی انتقادی کوبنده کار خانگی را به کل نامولد، خسته‌کننده، و شایسته‌ی حذف می‌داند. به زعم وی، کار خانگی، به عنوان مسئولیتی خاص زنان، یکی از محصولات سرمایه‌داری است؛ نظامی که با نامرئی کردن این کار و بیرون راندن زنان از سیستم کار مزدی، تولید نیروی کار را به شکل مجانی و پنهان فراهم می‌کند. دیویس ریشه پیدایش کار خانگی در شکل فعلی آن، یعنی کاری دقیق و بی‌پایان و نه کاری برای رفع نیازها، در شرایط اجتماعی طبقه متوسط می‌داند، یعنی شرایط زندگی زنانی که قادر به «کار نکردن» هستند. او می‌گوید «ایدئولوژی قرن نوزدهم "زن خانه‌دار" و "مادر" را به عنوان الگوی زنانه در جهان معرفی کرد» و این ادعا را با مقایسه شرایط متفاوت زنان مهاجر و سیاه در آمریکا مورد بررسی قرار می‌دهد. وی اظهار می‌کند که همزمان با شکل‌گیری «زن خانه‌دار» سفید، زنان سیاه آمریکایی که به دلیل اقتصادی ناچار از کار کردن بیرون از خانه بودند اشتغال خود را در بازار کار به طور جدی حفظ کرده و کار خانگی را به شکلی متفاوت و کژدار‌ و مریض پیش‌برده‌اند. او معتقد است این زنان به نسبت زنان سفید طبقه متوسط، زنانی قوی‌تر هستند. دیویس در نهایت رای به حذف کلی کار خانگی به شکل کنونی‌اش می‌دهد و معتقد است سرمایه‌داری اگر نیاز مبرمی بر رهایی از کار خانگی پیدا کند می‌تواند با استفاده از تکنولوژی کار خانگی را برای همه صنعتی کرده و بدین ترتیب بار آن را از دوش زنان بردارد. او راه رسیدن به این وضعیت را نه در مزدی کردن کار خانگی، آن طور که برخی فمنیست‌ها می‌گویند، که در بیرون زدن زنان از خانه‌هایشان و رها کردن خانه می‌داند.
فارغ از موافقت یا مخالفت با پیشنهادات دیویس و اگرچه که او در این مقاله درباره آمریکا سخن می‌گوید٬ به بهانه ۸ مارس می‌توان در سایه آرا وی به برخی مسائل مرتبط با کارخانگی در بستر ایران امروز اندیشید. با توجه به تاریخ و ساختارهای جنسیتی بخصوص فعلی در ایران و شرایط متفاوت اجتماعی، فرهنگی، و اقتصادی در هم تنیده‌ای که موجب شده است زنان در ایران از یک سو غالبا از بازار کار رسمی حذف شده و از سوی دیگر همچنان در سطحی وسیع به عنوان «مادر» و «همسر» شناخته شوند، چطور می‌توان، همچون دیویس، حالتی را تصور کرد که کار خانگی زنان اولین نقش متصور آنان در جامعه نباشد. با توجه به آمار پایین اشتغال زنان در ایران -17 درصد اشتغال رسمی- آیا تلاش در جهت «محو کارخانگی» به عنوان «شغلی زنانه» با توجه به سیاست‌های سرکوبگرانه حوزه اشتغال زنان منجر به وارد شدن آنان به بازار غیررسمی کار و استثمار بیشتر آنها نخواهد شد؟ به عبارت دیگر در جامعه ایران که نقش خا‌نه‌داری، همسری، و مادری عموما تنها نقش پذیرفته زنان تلقی می‌شود و با توجه به حذف نظام‌مند زنان از بازار کار رسمی، آیا می‌توان هم‌صدا با دیویس کلید حرکت به سمت رفع تبعیض را در خانه یافت و یا باید همزمان آن را جای دیگری نیز جستجو کرد؟ 
آیا زنانی که به گفته دیویس سالانه سه تا چهار هزار ساعت در خانه مشغول به کارهای خانه اعم از شستشو و نظافت، بافتنی، خیاطی، پخت و پز، نگهداری از کودکان و یا مراقبت از کهنسالان هستند کارمند به حساب می‎آیند؟ اگر این جمعیت از کارگرانِ پنهان از تاریکی بیرون بیایند و در آمارهای رسمی عددی از آنِ خود کنند می‎توان این دست‌آورد را برون‌رفتی از "تحمیلِ" کار خانگی به آنها محسوب کرد؟ بیمه‎‌ کردن زنانِ خانه‎دار و یا در روش‎های سنتی‎تر نفقه٬ گرچه به عنوان مُسکنی برای وضعیت موجود می‎توانند از وخامتِ وضعیتِ این قشر کم کند، و با در نظر گرفتنِ امکاناتی حداقلی به استقلالِ آنها کمک کند، اما آیا با رسمی کردنِ کارِ خانگی به نامِ زنان، هنوز می‎توان به افق‎های برابریِ جنسیتی امیدوار بود؟
از سوی دیگر بی‌شک ارتباط مستقیمی میان کار زنان در خانه و حذف نظام‌مند آنها از بازار کار و اجتماع وجود دارد. در ایران امروز٬ خط خوردنِ زنان از رشته‌های دانشگاهی، پایین‎ بودن فرصت‌های شغلی، تفکیکِ جنسیتی در دانشگاه‎ها و فضاهای‎شهری، تبلیغ همه‌جانبه‌ی نقشِ مادری و همسری به عنوان اولین و مهم‌ترین نقش زنان موجب می‌شود نتوانیم به این راحتی انتخاب میان خانه و بیرون را انتخابی شخصی تلقی کنیم.
مسئله‎ی کار خانگی با پیچیدگی‎هایی از این دست، سال‎هاست که در محافلِ گوناگونِ فمنیسیتی موضوعِ بحث و جدلِ متفکرینِ مختلف است، گرچه عواملِ تاثیرگذاری چون اقتصاد و روابطِ بینامتنی نظیرِ فرهنگ و طبقه، در جوامع مختلف دست‎یافتن به راه‎حلی یگانه را ناممکن می‎سازد، اما نگاهِ موشکافانه به مسئله‎ی کار خانگی، بازخوانی متونی که زوایای مختلفِ این پیچیدگی را مطالعه می‎کند، و طرحِ مسئله با در نظرگرفتنِ شرایط موجود بی‎شک گامی است در راستای نزدیک‎شدن به راه‎حلی برای یکی از قدیمی‎ترین نمودهای تبعیض جنسیتی که همان "تحمیلِ" کارِ خانگی به زنان است.

 زنان، طبقه، نژاد. نوشته آنجلا دیویس

کارهای بی‌شماری که در مجموع به نام "خانه‌داری" شناخته می‌شوند ـ آشپزی، شستن ظرف‌ها، شستن لباس‌ها، مرتب کردن رختخواب‌ها، جارو کردن، خرید کردن و غیره ـ ظاهرا به طور میانگین چیزی حدود سه تا چهار هزار ساعت در سال از یک زن خانه‌دار وقت می‌گیرد.۱ با این‌که این آمار ممکن است باور کردنی نباشد باید اضافه کرد که حتا مدت زمانی که مادران باید برای توجه کردن به فرزندان خود صرف کنند را در بر نمی‌گیرد. همان‌طور که وظایف مادری یک زن، امری بدیهی فرض می‌شود، رنج و زحمت بی‌انتهای او نیز به ندرت مورد تقدیر خانواده‌اش قرار می‌گیرد. با این وجود، خانه‌داری به معنای واقعی نامرئی است: "هیچ‌کس متوجه این کارها نمی‌شود، مگر زمانی که انجام نشود ـ وقتی که مثلا رختخواب مرتب نشده یا کف اتاق تمیز نشده و برق نمی‌زند."۲ صفاتی که به طور واقعی ماهیت خانه‌داری را نشان می‌دهد این‌هاست: نامرئی، تکراری، خسته کننده، غیرمولد و بدون خلاقیت.
آگاهی نوین در ارتباط با جنبش زنان در عصر حاضر، زنان زیادی را تشویق می‌کند تا از مردان خود بخواهند که در این کار شاق آن‌ها را همراهی کنند. در حال حاضر، مردان بیشتری با همسران‌شان در کارهای خانه هم‌کاری می‌کنند و برخی‌شان هم حتا سهمی برابر در انجام این کارها به عهده می‌گیرند. ولی چند نفر از این مردان این‌طور فرض نمی‌کنند که کارِخانگی "کار زنان" است و افکارشان را از این فکر رها کرده‌اند؟ و چند نفر از مردان کارهای مربوط به تمیز کردن خانه را "کمک" به همسران‌شان نمی‌دانند؟
آیا اگر این امکان وجود داشت که به طور هم‌زمان، هم این ایده که کارِخانگی کار زنان است را نابود کرد و هم آن را به طور مساوی بین زن و مرد تقسیم کرد، راه‌حلی رضایت‌بخش بود؟ در حالی که اغلب زنان با خشنودی مشتاق ظهور پدیده‌ی "شوهر خانه‌دار" هستند، امر غیرجنسیتی کردن کارِخانگی در واقع تغییری در ماهیت سرکوب‌گرانه‌ی این کار نمی‌دهد. در تحلیل نهایی، نه زنان و نه مردان هیچ‌کدام نباید ساعت‌های ارزش‌مند زندگی‌شان را بر روی کاری که نه مولد است و نه هیجان‌انگیز به هدر دهند.
یکی از رمز‌های به دقت پنهان شده در جوامع سرمایه‌داری پیشرفته، احتمال ـ احتمال واقعی ـ تحول رادیکال در ماهیت کارِخانگی است. بخش قابل توجهی از وظایف خانگی یک زن خانه‌دار در واقع می‌تواند در درون اقتصاد صنعتی ادغام شود. به عبارت دیگر، کارِخانگی دیگر نیازی نیست که لزوما و به شکلی تغییرناپذیر خصوصی باشد. تیم‌هایی از کارگران تعلیم دیده و با دست‌مزد خوب، که از این خانه به آن خانه می‌روند و مجهز به ماشین‌آلات مخصوص تمیز کردن با تکنولوژی پیش رفته هستند، می‌توانند به طور سریع و کارآمدی آن‌چه را که یک زن خانه‌دار امروزی با سختی و به شکلی بسیار ابتدایی انجام می‌دهد را به انجام برسانند. چرا در برابر این موضوع که پتانسیلِ بازتعریفی رادیکال از ماهیت خانه‌داری وجود دارد سکوت شده است؟ زیرا اقتصاد سرمایه‌داری به طور ساختاری رابطه‌ای خصمانه با صنعتی شدن خانه‌داری دارد. خانه‌داری اجتماعی منوط به اختصاص بخشی بزرگ از یارانه‌ی دولت است تا بتواند دسترسی این امکانات را به خانواده‌های کارگر که نیازشان به چنین خدماتی بسیار بدیهی است را تضمین کند. این در حالی است که حتا اختصاص بخشی کوچک از سود به منظور صنعتی کردن خانه‌داری ـ مثل همه‌ی سرمایه‌گذاری‌های غیر سودآور ـ در اقتصاد سرمایه‌داری به شدت منفور است و رد می‌شود. با این وجود، گسترش سریع نیروی کار زنان به این معنی است که زنان بیشتری مسأله‌ی خبره بودن در کارِخانگی را طبق استانداردهای سنتی، کاری واقعا سخت می‌دانند. به عبارت دیگر، صنعتی کردن خانه‌داری، همراه با اجتماعی کردن آن، به یک نیاز اجتماعی عینی مبدل شده است. شاید بتوان گفت خانه‌داری به عنوان مسئولیت شخصی منحصر به فرد زنان و به عنوان کار زنانه که تحت شرایط تکنیکی ابتدایی انجام می‌گیرد، بالاخره درحال نزدیک شدن به دوران منسوخ شدن تاریخی خود است.
هر چند خانه‌داری، آن طور که امروزه می‌بینیم، ممکن است در نهایت به یک اثر تاریخی مربوط به گذشته، تبدیل شود، اما رفتارهای اجتماعی غالب، هم‌چنان به روند وصل کردن موقعیت ابدی زنان به تصاویر جارو و خاک انداز، زمین شور و سطل، پیش بند و اجاق، قابلمه و ماهی تابه، ادامه می‌دهند. این درست است که کار زنان، از هر دوره‌ی تاریخی به دوره‌ی دیگر، به طور کلی در ارتباط با امورات خانه بوده است، با این حال خانه‌داری زنان همواره مثل آن‌چه که امروزه می‌باشد نبوده ـ مثل دیگر پدیده‌های اجتماعی ـ و محصول متغیر تاریخ بشر است. همان‌گونه که سیستم‌های اقتصادی گوناگون به وجود آمده و زوال یافته‌اند، میزان و کیفیت خانه‌داری نیز دست خوش تحولات رادیکال شده است.
همان‌طور که فردریک انگلس در اثر کلاسیک خود «منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت»٣ بحث کرد، نابرابری جنسی آن‌گونه که ما امروز می‌شناسیم، قبل از ظهور مالکیت خصوصی وجود نداشت. در طول دوران اولیه تاریخ بشری تقسیم کار جنسی درون نظام تولید اقتصادی طوری مکمل هم بود که با هر نوع سلسله مراتبی در تضاد بود. جوامعی که در آن‌ها احتمالا مردان مسئول شکار حیواناتِ وحشی و زنان در مقابل مسئول جمع‌آوری گیاهان و میوه‌های جنگلی بودند، هر دو جنس نقشی اقتصادی که به طور یکسان برای بقای جامعه لازم بود، ایفا می‌کردند. زیرا جامعه در آن دوران در اصل یک خانواده‌ی گسترده بود که از همین رو نقش محوری زنان در امور داخلی به معنای ارزش‌مند و محترم بودن آن‌ها در جامعه بود.
محوریت کارهای خانگی زنان در فرهنگ‌های پیش از سرمایه‌داری با تجربه‌ی شخصی من در سفری که در سال ۱۹۷٣ در دشت ماسایی داشتم برایم به تصویر کشیده شد. در یک جاده‌ی خاکیِ دورافتاده در تانزانیا من متوجه شدم که شش زن اهل ماسایی تخته‌های بسیار بزرگی را روی سرشان گذاشته و به شکلی مبهم تعادل خود را حفظ کرده بودند. دوست تانزانیایی من توضیح داد این زنان در حال حمل و نقل سقف یک خانه به دهکده‌ای جدید که در حال ساختنش هستند، می‌باشند. در بین اهالی ماسایی، آن‌طور که من فهمیدم، زنان مسئول تمام امورات خانه بودند که این شامل ساخت و ساز خانه برای مردم کوچ نشین خود که اغلب اوقات در حال جابه‌جایی بودند نیز می‌شد. تا جایی که به زنان ماسایی مربوط می‌شود کار خانه نه تنها شامل شستن، پختن، بچه‌داری، خیاطی و ... است، بلکه خانه‌سازی را هم شامل می‌شود. همان قدر که کار پرورش دام که مردان انجام می‌دهند مهم است، "خانه‌داری" زنان نسبت به خدمات اقتصادی مردان نه کمتر مولد است و نه کمتر مهم.
در این دوران پیش از سرمایه‌داری، در اقتصاد کوچ‌نشینی ماسایی کارِخانگی زنان برای اقتصاد به اندازه‌ی کار پرورش دام مردان اهمیت دارد. زنان به عنوان تولید کننده از یک موقعیت به همان نسبت مهم اجتماعی برخوردار هستند. از سوی دیگر در جوامع سرمایه‌داری پیش رفته، کارخانگی زنان خانه‌دار که جنبه‌ی خدماتی دارد و آن‌ها به ندرت قادر به ارائه‌ی شاهدی ملموس برای آن کارشان هستند، موقعیت اجتماعی زنان را به طور عموم تنزل می‌دهد. با توجه به تمام این‌ها طبق ایدئولوژی بورژوایی، زن خانه‌دار به همین سادگی خدمت کار دائمی شوهرش است.
منشأ این نظریه‌ی بورژوایی که می‌گوید زن خدمت‌کار ابدی مرد است، خود یک داستان افشاگرانه است. در طول تاریخ نسبتا کوتاه ایالات متحده‌ی آمریکا، پدیده‌ی "زن خانه‌دار" به عنوان یک محصول تاریخی نهایی، فقط کمی بیش از یک قرن قدمت دارد. در طول دوران مستعمره بودن آمریکا، کارِخانگی از کار روزانه‌ای که زنان خانه‌دار، امروزه در آن‌جا انجام می‌دهند کاملا متفاوت بود.
«کار یک زن با طلوع آفتاب شروع می‌شد و تا جایی که قادر به باز نگه داشتن چشم خود بود، در کنار نور آتش ادامه می‌یافت. به مدت دو قرن، تقریبا تمام چیزهایی که خانواده مصرف می‌کرد یا می‌خورد تحت رهبری او و در خانه تولید می‌شد. او نخ می‌ریسید و رنگ می‌کرد که از آن پارچه درست کند و با دست لباس بدوزد. او بیشتر غذایی را که خانواده می‌خوردند را خود می‌کاشت و برای زمستان هم ذخیره می‌کرد. او کره، پنیر، نان، شمع و صابون درست می‌کرد و برای خانواده‌اش جوراب می‌بافت.»۴
پیش از صنعتی شدن، در اقتصاد کشاورزی شمال آمریکا، کاری که زنان در رابطه با کارهای خانه‌شان انجام می‌دادند شامل ریسندگی، بافندگی، خیاطی، نان‌پزی، کره‌گیری، شمع و صابون‌سازی و ... بود. در حقیقت، «... فشار کار تولید خانگی زمان بسیار اندکی را برای انجام آن‌چه که ما امروزه کارِخانگی می‌نامیم باقی می‌گذاشت. با این حساب زنان پیش از انقلابِ صنعتی طبق استانداردهای امروزی خانه‌دارانی شلخته و نامرتب بودند. به جای تمیز کردن روزانه یا هفتگی در فصل بهار نظافت می‌کردند. غذاها ساده و تکراری بودند؛ لباس‌ها به ندرت عوض می‌شد؛ و چیزهای شستنی هم می‌توانست تلنبار شود و شستشو یک بار در ماه یا در بعضی خانه‌ها یک بار در هر سه ماه انجام می‌شد. و البته از آن جا که هر بار شستشو مستلزم گرم کردن و حمل تعداد زیادی سطل آب بود، کسی به استانداردهای بالاتر تمیزی اهمیتی نمی‌داد.۵
زنان مستعمرات نه "خانه‌دار" بودند و نه "نظافت‌کننده‌ی خانه" بلکه کارکنانی کامل و ماهر در زمینه‌ی اقتصاد مبتنی بر خانه بودند. آن‌ها نه تنها بیشتر کالاهایی که خانواده‌شان نیاز داشت را تولید می‌کردند بلکه حافظ سلامتی خانواده و جامعه‌شان نیز بودند.
«این وظیفه‌ی (زنان مستعمرات) بود که گیاهانی را که مصرف پزشکی ... داشتند جمع‌آوری و خشک کنند؛ هم‌زمان نقشی هم‌چون طبیب، پرستار و ماما را نیز در جامعه و خانواده خود داشته باشند.»۶
در کتاب دستورالعمل کاربردی ایالات متحده‌ی آمریکا ـ یک کتاب معروف دستورالعمل مستعمراتی ـ دستورالعمل آماده‌سازی غذاها هم مثل دارو و مواد شیمیایی خانگی وجود دارد. برای درمان کچلیِ موضعی، به طور مثال، این دستور آمده است: "کمی گیاه سرخ بن را بگیرید ... خورد کرده و در سرکه بریزید و سپس این محلول را در محل مورد نظر بگذارید."۷
اهمیت اقتصادی فعالیت‌های خانگی زنان در آمریکای مستعمراتی با نقش قابل مشاهده آن‌ها در فعالیت‌های اقتصادی خارج از خانه کامل شده بود. این کاملا قابل قبول بود که برای مثال یک زن، میخانه‌دار شود.
«زنان، کارخانه‌ی چوب‌بری و آسیاب را نیز اداره می‌کردند، صندلی و مبلمان می‌ساختند، کشتارگاه‌ها را سازمان‌دهی می‌کردند، پارچه‌ی نخی و پارچه‌های دیگر را چاپ می‌کردند، توری و بند درست می‌کردند، و صاحب و اداره‌کننده‌ی فروشگاه‌های لباس و خشکبار بودند. زنان در مغازه‌های توتون فروشی، داروخانه (جایی که در آن ترکیباتی که خود می‌ساختند را می‌فروختند)، و فروشگاه‌های عمومی که همه چیز در آن فروخته می‌شد کار می‌کردند. زنان عینک می‌ساختند، ماشین پشم‌ریسی برای حلاجی پشم می‌ساختند و حتا خانه‌ها را نیز به عنوان نقاش رنگ می‌زدند. آن‌ها اغلب، کار کفن و دفن در شهر را نیز انجام می‌دادند ...»٨
موج و خروش پس از انقلاب صنعتی منجر به گسترش کارخانه‌ها در منطقه‌ی شمال شرقی این کشور جدید شد. ماشین‌های نساجی نیوانگلند از پیش‌گامان موفق سیستم کارخانه‌ای بودند. از آن‌جا که کار ریسندگی و بافندگی از حرفه‌های خانگی سنتی زنان بود، در نتیجه زنان از اولین گروه کارگرانی بودند که توسط صاحبان این کارخانه‌ها استخدام شدند تا دستگاه نساجی جدید را اداره کنند. با توجه به این که زنان در کل از کار تولید صنعتی کنار گذاشته شده بودند، گماشتن آنان به کار نساجی یکی از اولین زمینه‌های کار صنعتی است که کارگران آن زن بودند.
همان‌طور که صنعتی شدن پیش‌رفت می‌کرد، کار جابه‌جایی تولید اقتصادی از خانه به کارخانه منتقل شد و اهمیت کارِخانگی زنان به طور سیستماتیک تحلیل یافت. زنان به شکلی دوگانه بازنده بودند: زیرا شغل سنتی‌شان با ظهور کارخانه‌های رو به رشد از آن‌ها گرفته شد و زنان بسیاری را از انجام نقش‌های مهم اقتصادی باز داشت. از نیمه‌ی قرن نوزدهم دیگر این کارخانه‌ها بودند که پارچه، شمع و صابون تولید می‌کردند. حتا کره، نان و دیگر محصولات غذایی نیز به شکل انبوه تولید می‌شد.
«تا پایان قرن نوزدهم، دیگر به ندرت کسی آهار می‌زد یا لباس‌های شستنی را در دیگچه می‌جوشاند. در شهرها، زنان نان می‌خریدند، لباس زیرشان را آماده می‌خریدند، فرزندان‌شان را به مدرسه می‌رساندند و سر راه چند تا لباس هم به اتوشویی و رخت‌شوی‌خانه می‌دادند، و درباره مزیت غذاهای کنسرو شده بحث می‌کردند ... جریان صنعتی شدن در حال گذر بود و دستگاه بافندگی و دیگ سوپ بی مصرف را راهی انبارها کرده بود.»۹
همان‌طور که سرمایه‌داری صنعتی موقعیت خود را مستحکم می‌کرد، شکاف بین عرصه‌ی جدید اقتصادی و اقتصاد خانگی گذشته بسیار عمیق‌تر شد. جابه‌جایی اجباری و قابل مشاهده‌ی تولید اقتصادی که با گسترش سیستم کارخانه‌ای ایجاد شده بود، بی‌شک یک تحول جدی بود. ولی ارزش‌یابی مجدد تولید که سیستم اقتصادی جدید آن را ضروری کرده و عمومیت داد، حتا از این هم متحول‌کننده‌تر بود. در ابتدا کالاهای ساخت خانگی ارزش‌مند بودند چون نیازهای اولیه‌ی خانواده را تأمین می‌کردند، در حالی که اهمیت کالاهای ساخت کارخانه به شدت در ارزش مبادله‌ای آن‌ها و توانایی این کالاها در تأمین تقاضای کارفرمایان برای کسب سود موجودیت یافت. این ارزش‌گذاری مجدد تولید اقتصادی ـ فرای جداییِ دو عرصه‌ی خانه و کارخانه ـ یک شکاف ساختاری بنیادین بین اقتصادِ خانگی و اقتصاد مبتنی بر سود سرمایه‌داری را آشکار ساخت. از آن‌جا که کارِخانگی سودی تولید نمی‌کند، در نتیجه طبیعتا در مقایسه با کارمزدیِ سرمایه‌داری به مثابه‌ی فرمی پست‌تر تعریف شد.
یک ماحصلِ جانبی و مهم ایدئولوژیکی این تحول رادیکال اقتصادی، ظهور پدیده‌ی "زن خانه‌دار" بود. زنان به طور ایدئولوژیک به عنوان کسانی بازتعریف شدند که قرار است زندگی خانوادگی را که بی‌ارزش شده بود حفظ و حمایت کنند. هرچند، این بازتعریف از جایگاه زنان به مثابه‌ی یک ایدئولوژی، تناقض شدیدی با عده‌ی بی‌شماری از زنان مهاجر داشت که در شمال شرق کشور به جریان طبقه‌ی کارگر می‌پیوستند. این زنان سفیدپوست مهاجر در درجه‌ی اول درآمدزا بودند و در درجه‌ی دوم زن خانه‌دار. و میلیون‌ها زن دیگری هم بودند که به عنوان تولیدکنندگان ناتوان اقتصاد بردگی در جنوب، بی حد و حصر کار می‌کردند و رنج می‌کشیدند. واقعیت جایگاه زنان آمریکایی در قرن نوزدهم شامل زنان سفیدپوستی بود که روزشان با گرداندن چرخ کارخانه‌ها سپری می‌شد و دست‌مزدی بخور و نمیر می‌گرفتند و زنان سیاه پوستی که تحت اجبار بردگی کار می‌کردند. "زن خانه‌دار" انعکاس بخشی از واقعیت بود از این لحاظ که به معنای واقعی سمبل رونق اقتصادی در طبقات متوسط در حال ظهور بود.
هرچند ریشه‌ی پیدایش "زن خانه‌دار" در شرایط اجتماعی بورژوازی و طبقه‌ی متوسط بود، ولی ایدئولوژی قرن نوزدهم "زن خانه‌دار" و "مادر" را به عنوان الگوی زنانه در جهان معرفی کرد. از آن‌جا که تبلیغات رایج، نقش تمام زنان را کار در خانه معرفی کرد، با زنانی که مجبور به کار مزدی بودند به شکل بیگانگانی که وارد دنیای مردانه یعنی اقتصاد عمومی بودند، برخورد می‌شد. چون زنان از عرصه‌ی "طبیعی"شان پا را فراتر گذاشته بودند، به عنوان کارگر مزدی کامل به حساب آورده نمی‌شدند. آن‌ها به قیمت ساعت‌های طولانی کار، شرایط غیراستاندارد کاری و دست‌مزد بسیار ناکافی کار می‌کردند. استثمار زنان شدیدتر از استثماری بود که همکاران مردشان می‌شدند. لازم نیست گفته شود که سکسیسم (تبعیض جنسیتی علیه زنان) به عنوان منبعی سرشار از مافوق سود برای سرمایه‌داری ظهور کرد.
این جدایی ساختاری میان اقتصاد عمومی سرمایه‌داری و اقتصاد خصوصی کارخانگی توسط سخت جانی قدمت کارخانگی پیوسته تقویت و تحمیل شده است. برخلاف گسترش لوازم خانگی، کار خانه به طور کیفی از تأثیرات پیشرفت تکنولوژی که توسط سرمایه‌داری صنعتی به وجود آمد محروم مانده است. کارِخانگی هنوز به طور میانگین هزاران ساعت در سال از وقت یک زن خانه‌دار را می‌گیرد. در سال ۱۹۰٣ شارلوت پرکینز گیلمن تعریفی را از کارِخانگی ارائه داد که منعکس کننده‌ی تحولی بود که ساختار و محتوای خانه‌داری در ایالات متحده را تغییر داده بود:
«... واژه‌ی "کارِخانگی" به کارِ به‌خصوصی اطلاق نمی‌شود بلکه به یک درجه و سطح مشخصی از کار نسبت داده می‌شود. سطحی از رشد که تمام کارهای دیگر از آن گذر کرده‌اند. تمام صنایع، زمانی "خانگی" بودند، یعنی در خانه و برای رفع نیاز‌های خانواده انجام می‌شدند. از آن دوران به بعد تمام صنایع به مراحل و سطوح بالاتری رفته‌اند به جز یکی دو مورد از آن‌ها که هرگز مرحله‌ی ابتدایی‌شان را ترک نکردند.»۱۰
گیلمن مدعی است که "خانه به نسبت سایر نهادها توسعه پیدا نکرده است." اقتصاد خانواده نشان‌دهنده‌ی «... حفظ صنایع ابتدایی در جامعه‌ی مدرن صنعتی و محدود بودن زنان به این صنایع و حوزه‌ی محدود تبارز آن‌ها» می‌باشد.۱۱
گیلمن تأکید می‌کند که خانه‌داری انسانیت زنان را به هدر می‌دهد:
«زن به اندازه‌ی کافی زنانه است، همان‌طور که مرد به اندازه‌ی کافی مردانه است؛ ولی زن مثل مرد انسان نیست. زندگی خانگی انسانیت ما را جلوه‌گر نمی‌سازد، زیرا تمام خطوط تمایز رشد انسانی در محیط خارج قرار دارد.»۱۲
درستی توضیحات گیلمن توسط تجربه‌ی تاریخی زنان سیاه‌پوست آمریکا به اثبات رسیده است. در طول تاریخ این کشور، اکثر زنان سیاه‌پوست در بیرون از خانه کار کرده‌اند. در طول دوران برده‌داری، زنان در کنار مردان در زمین‌های تنباکو و پنبه رنج کار زیادی را تحمل کردند و زمانی که جنوب آمریکا صنعتی شد، آن‌ها را می‌شد در کارخانه‌های تنباکو، پالایشگاه‌های قند و حتا در کارگاه‌های چوب‌بری و جزو خدمه‌ی فولادکوبی برای راه‌آهن دید. در زمان کار، زنان برده با مردان برابر بودند. آن‌ها در محل زندگی‌شان از برابری جنسیتی بیشتری نسبت به خواهران سفیدپوست "خانه‌دار"شان برخوردار بودند، چون که از برابری جنسیتی در کار ـ که بسیار طاقت فرسا بود ـ رنج می‌بردند.
در زندگی زنان سیاه‌پوست، در نتیجه‌ی مستقیم کار بیرون از خانه ـ کاری که به عنوان یک زن "آزاد" کمتر از زمان بردگی آن‌ها نیست ـ خانه‌داری هرگز اهمیت مرکزی را نداشته است. آن‌ها از آسیب‌های روانی که سرمایه‌داری صنعتی بر زنان خانه‌دار طبقه‌ی متوسط، که قرار بود، ضعف زنانه و اطاعت از شوهر فضیلت‌شان باشد، تحمیل کرده تا حد زیادی در امان مانده‌اند. زنان سیاه‌پوست به ندرت به دنبال نشان دادن ضعف از خود بودند. آن‌ها مجبور بودند که قوی باشند زیرا خانواده و جمع‌شان به قدرت آن‌ها نیاز داشت تا بتواند زنده بماند. شواهدی از مقاومت زنان سیاه که با کار بیشتر و بیشتر، از خود به جای گذاشته‌اند را می‌توان در خدمات بسیاری از رهبران برجسته زن که از جامعه‌ی سیاه‌پوستان برخواستند دید. هریت تابمن، سوژورنر تروث، آیدا ولز و روزا پارکز، به آن اندازه‌ای که مظهر زنانگی سیاهان هستند، زنانی استثنائی نیستند.
هرچند، زنان سیاه‌پوست هزینه‌ی گزافی برای این اندازه استقامت و استقلالی که در ارتباط با آن دارند را پرداخته‌اند. آن‌ها در حالی که به ندرت "تنها زن خانه‌دار" هستند، همواره کار خانه‌داری‌شان را انجام داده‌اند. در نتیجه فشار مضاعف کارمزدی و خانه‌داری را متحمل شده‌اند ـ فشار مضاعفی که همواره نیازمند این بوده که زنان کارگر، قدرت پشتکاری هم‌چون سیزیف (قهرمانی در اساطیر یونان است ... او برای مجازات شدن مجبور به کاری شد که علی‌رغم سختی و زحمت زیاد هرگز به آخر نمی‌رسید. م) داشته باشند. همان طور که ویلیام ا. ب. دوبوا در سال ۱۹۲۰ ذکر کرد:
«... برخی زنان آزاد به دنیا آمده‌اند و برخی از میان توهین و داغ ننگ خوردن (اشاره به حرف A که به رنگ قرمز، بر روی سینه‌ی زنان زناکار نصب می‌شده است. م) به آزادی می‌رسند؛ ولی زنان سیاه‌پوست ما این رانش آزادی را به طور اهانت‌آمیزی بر خود داشتند. با این آزادی آن‌ها استقلالی نامحدود را می‌خرند با وجودی که قیمتی که برای این آزادی می‌پردازند گران است، در نهایت ارزش تمام این شکایت و سرزنش‌ها را خواهد داشت.»۱٣
زنان سیاه‌پوست مثل مردان‌شان تا آخرین حد توان خود کار کرده‌اند. مثل مردان‌شان مسئولیت تأمین خانواده را از آن خود می‌دانند. صفات زنانه‌ی نامتعارفی هم‌چون اتکا به خود و جرأت داشتن ـ که هرچند اغلب زنان سیاه‌پوست برای داشتن این صفات مورد تحسین واقع شده‌اند ولی بیشتر مورد سرزنش بوده‌اند ـ انعکاسی از نیروی کاری و تلاش آن‌ها در خارج از خانه است. ولی آن‌ها نیز مثل خواهران سفیدپوست‌شان که "زن خانه‌دار" نام گرفتند، غذا پخته‌اند، نظافت کرده‌اند و کودکان زیادی را تر و خشک کرده‌اند. ولی برخلاف زنان خانه‌دار سفیدپوست که از لحاظ اقتصادی به شوهران‌شان وابسته بودند و اتکا می‌کردند، مادران و زنان سیاه‌پوست و معمولا کارگران، به ندرت زمان و انرژی داشته‌اند تا بتوانند در خانه‌داری مهارت کسب کنند. آن‌ها نیز مثل خواهران سفیدپوست طبقه‌ی کارگر که فشار مضاعف کار در بیرون خانه و خدمت به شوهر و فرزندان را بر خود داشتند، نیاز به خلاص شدن از این مخمصه‌ی ستم‌گرانه‌ی طولانی مدت دارند.
ضعف بحث‌های عمومی ـ اگر نگوییم کمبود ـ در مورد امکان تحول در کارِخانگی به امکانی اجتماعی، نشان دهنده‌ی قدرت‌های کورکننده‌ی ایدئولوژی بورژوازی است. موضوع این نیست که به نقش خانگی زنان هیچ توجهی نشده است. برعکس، جنبش کنونی زنان، خانه‌داری را به عنوان یک بخش اصلی در سرکوب زنان معرفی کرده است. حتا در برخی از کشورهای سرمایه‌داری جنبشی نیز وجود دارد که نگرانی عمده‌اش وضعیت اسف‌بار زن خانه‌دار است. پس از این‌که به این نتیجه رسیدند که خانه‌داری در درجه اول سرکوب‌گرانه و تحقیرکننده است چون مزدی به آن داده نمی‌شود، این جنبش تقاضای دست‌مزد برای زنان را کرده است. این فعالین بحث می‌کنند، یک چک حقوقی هفتگی از سوی دولت، کلید بهبود وضعیت زنان و موقعیت اجتماعی زنان در کل است.
جنبش دست‌مزد برای کارِخانگی از ایتالیا آغاز شد، جایی که اولین راه‌پیمایی عمومی آن در مارچ ۱۹۷۴ شکل گرفت.
یکی از سخن‌رانان با اشاره به جمعیتی که در شهر مستره (اطراف ونیز) جمع شده بودند گفت:
«به نیمی از جمعیت جهان دست‌مزدی پرداخت نمی‌شود. این موضوع یکی از بزرگترین تضادهای طبقاتی است! و این مبارزه ما برای دست‌مزد به کارِخانگی است. این یک مطالبه‌ی استراتژیک است و در این لحظه از انقلابی‌ترین مطالبات برای کل طبقه‌ی کارگر است. اگر ما پیروز شویم، کل طبقه پیروز است و اگر شکست بخوریم، کل طبقه شکست خورده است.»۱۴
طبق استراتژی این جنبش، دست‌مزد کلید رهایی زنان خانه‌دار است و خود این مطالبه‌ی دست‌مزد، تمرکز اصلی برای رهایی زنان در کل است. علاوه بر این، مبارزه‌ی زنان برای دست‌مزد به عنوان مهم‌ترین مسأله‌ی کل جنبش طبقه‌ی کارگر ارائه شده است.
خاستگاه تئوریک جنبش دست‌مزد برای کارِخانگی را می‌توان در مقاله‌ای که توسط ماریا روزا دالا کاستا به نام "زنان و واژگونی جامعه" نوشته شد دید.۱۵ در این مقاله، دالا کاستا بحثی را برای بازتعریف خانه‌داری بر اساس تز خود پیش می‌گذارد بر این مبنا که اگر بگوییم خدمات خانگی ماهیت خصوصی دارد در واقع یک توهم است. او تأکید می‌کند که فقط به نظر می‌رسد زن خانه‌دار در خدمت نیازهای خصوصی شوهر و فرزندان خود است، در حالی که سود برندگان واقعی خدمات او کارفرمای کنونی شوهر و کارفرماهای آینده فرزندانش هستند.
«(زن) در خانه ایزوله و مجبور به انجام کارهایی شده است که غیرحرفه‌ای به حساب می‌آیند. کارهایی هم‌چون زاییدن، پرورش و تربیت کودک و سرویس‌دهی به کارگر برای این که با بازتولید نیروی کارش بتواند دوباره تولید کند. نقش زن در چرخه‌ی تولید به این دلیل نامرئی باقی ماند، زیرا فقط محصول کار او، یعنی کارگر، مرئی است.»۱۶
مطالبه برای پرداخت دست‌مزد به زنان خانه‌دار بر پایه‌ی تصوری است که می‌گوید زنان کالایی را تولید می‌کنند که به همان اهمیت کالاهایی است که شوهران‌شان در کار خارج از خانه تولید می‌کنند. جنبش دست‌مزد برای کارِخانگی، با بهره گرفتن از منطق دالا کاستا، زنان خانه‌دار را به عنوان ایجاد کنندگانِ نیروی کاری که توسط خانواده به عنوان کالا در بازار سرمایه‌داری به فروش می‌رسد، تعریف می‌کند.
دالا کاستا تنها تئوریسینی نبود که این‌گونه تحلیل‌ها را بر سر سرکوب زنان ارائه داد. هم در کتاب ماری اینمن در سال ۱۹۴۰ به نام "در دفاع از زنان" ۱۷ و هم در کتاب مارگارت بنستون در سال ۱۹۶۹ به نام "اقتصاد سیاسی رهایی زنان"۱٨، خانه‌داری به صورتی تعریف شده است که زنان را به عنوان طبقه‌ی خاصی از کارگرانی معرفی می‌کند که توسط سرمایه‌داری استثمار می‌شوند و "خانه‌دار" نام گرفته‌اند، و این که نقش زایشی، فرزندپروری و خانه‌داری زنان، که باعث می‌شود اعضای خانواده امکان کار کردن داشته باشند ـ تا بتوانند نیروی کارشان را در ازای دست‌مزد بفروشند ـ را نمی‌توان انکار کرد. ولی آیا این موضوع به طور خودکار از این تبعیت می‌کند که زنان در کل، فارغ از طبقه و نژادشان، اساسا می‌توانند به وسیله‌ی کارِخانگی که انجام می‌دهند تعریف شوند؟ آیا این به طور خودکار به این معنی است که زن خانه‌دار در واقع یک کارگر مخفی است که در درون پروسه‌ی تولید سرمایه‌داری موجود است؟
اگر انقلاب صنعتی موجب جدایی ساختاری اقتصاد خانگی از اقتصاد عمومی شد، پس خانه‌داری نمی‌تواند به عنوان یک بخش جدایی‌ناپذیر از تولید سرمایه‌داری تعریف شود. بلکه به عنوان یک پیش شرط، با تولید مرتبط است. کارفرما نگرانی را در مورد این که نیروی کار چگونه تولید و بازتولید می‌شود ندارد تنها نگرانی او آن‌ست که به این نیروی کار دسترسی داشته باشد، و برایش سود تولید کند. به عبارت دیگر، پروسه‌ی تولید سرمایه‌داری متضمن این است که کارگرانی که قابل استثمار شدن هستند، وجود داشته باشند.
«تجدید نیروی کار (کارگر) بخشی از پروسه‌ی تولید اجتماعی نیست بلکه پیش شرط لازم آن است و بیرون از پروسه‌ی کار رخ می‌دهد. کارکرد آن حفظ موجودیت بشر است که هدف نهایی تولید در تمام جوامع می‌باشد.»۱۹
در جامعه‌ی آفریقای جنوبی که در آن نژادپرستی باعث بی‌رحمانه‌ترین حد استثمار اقتصادی شده است، اقتصاد سرمایه‌داری با روشی بسیار خشن به جدایی ساختاری‌اش از عرصه‌ی خانگی می‌انجامد. معماران نظام تفکیک نژادی در جامعه به سادگی تعیین کرده‌اند زمانی که زندگی خانوادگی همه چیز است ولی به طور کل دور انداخته می‌شود، آن وقت کارگر سیاه‌پوست بازدهی سود بیشتری را دارد. مردان سیاه به چشم واحدهای کاری دیده می‌شوند که به علت پتانسیل تولیدی‌شان برای طبقه‌ی سرمایه‌دار ارزش‌مند هستند. ولی همسر و فرزندان شان «... زایده‌هایی اضافی و غیرمولد هستند. زنان نسبت به ظرفیت تولیدکنندگی واحد‌های کاری مردان سیاه‌پوست، تنها یک بخش فرعی هستند.»۲۰
این نسبت دهی زنان آفریقایی به "زایده‌هایی اضافی" کنایه نیست. طبق قانون آفریقای جنوبی، زنان سیاه‌پوست بی‌کار (که ٨۷% زنان کشور هم هستند!)، اجازه ورود به محوطه‌ی سفیدپوستان و حتا در بیشتر موارد ورود به شهرهایی که شوهران‌شان در آن زندگی و کار می‌کنند را ندارند.
مدافعین تفکیک نژادی، زندگی خانوادگی سیاهان در مراکز صنعتی آفریقای جنوبی را به شکلی زائد، غیرسودمند و در عین حال تهدیدآمیز می‌بینند. «مقامات دولتی نقش خانه‌داری زنان را می‌دانند و از حضورشان در شهرها هراس دارند، زیرا به ایجاد یک جمعیت با ثبات سیاه‌پوست منجر خواهد شد.»۲۱
تثبیت و تحکیم خانواده‌های آفریقایی در شهرهای صنعتی تهدیدآمیز تلقی شده زیرا زندگی خانوادگی ممکن است به پایه‌ای برای ایجاد سطح بالایی از مقاومت در برابر تفکیک نژادی تبدیل شود. بی‌شک به همین دلیل است که عده‌ی زیادی از زنانی که دارای اجازه‌ی اقامت در مناطق سفیدپوست هستند، به زندگی در خوابگاه‌هایی که تفکیک جنسیتی در آن اعمال می‌شود وادار شده‌اند. زنان متأهل و مجرد همه در نهایت سر از این مکان‌ها در می‌آورند. در چنین خوابگاه‌هایی، زندگی خانوادگی به شدت ممنوع است. زن و شوهر‌ها قادر به دیدار هم نیستند و پدر و مادر‌ها نیز نمی‌توانند فرزندان خود را ببینند.۲۲
این حمله شدید به زنان سیاه‌پوست آفریقای جنوبی تا به حال نیز تأثیرات مخرب خود را داشته است، از آن‌جا که تنها ۲٨.۲ درصد از زنان در حال حاضر ازدواج را انتخاب می‌کنند.۲٣ به دلیل مصلحت‌های اقتصادی و امنیت سیاسی، تفکیک نژادی ـ با هدف مشخص تخریب ـ در حال فرسودن تمام بافت‌های زندگی خانوادگی سیاهان است. از این رو سرمایه‌داری آفریقای جنوبی به شکلی خشن و ناخوشایند بیان کننده‌ی نهایت حدی است که اقتصاد سرمایه‌داری می‌تواند کاملا به کارِخانگی وابسته باشد.
اگر خانواده در کل جزو مسایلی بود که در آن خدماتی که زنان در خانه ارائه می‌دهند، بخشی ضروری از کار مزدی در سرمایه‌داری باشد، دولت آفریقای جنوبی نمی‌توانست سیاست تجزیه‌ی عامدانه‌ی خانواده را اعمال کند. آن نوع زندگی خانوادگی که می‌تواند توسط سرمایه‌داری نوع آفریقای جنوبی از بین برود نتیجه‌ی اقتصاد خصوصی خانگی و پروسه‌ی عمومی تولید است که صفت مشخصه جامعه‌ی سرمایه‌داری در کل است. به نظر می‌رسد این بحث بی‌فایده است که بگوییم بر مبنای منطق درونی سرمایه‌داری، به زنان به ازای کارِخانگی بایستی دست‌مزد تعلق بگیرد.
با فرض بر این که تئوری مطالبه‌ی دست‌مزد به شکلی ناامیدانه ناقص است، با این وجود آیا این امکان وجود ندارد که پافشاری بر پرداخت دست‌مزد به کارِخانگی از لحاظ سیاسی امری مطلوب باشد؟ ایده‌ی چک دولتی برای کارِخانگی ممکن است برای خیلی از زنان جالب باشد، ولی این جذابیت احتمالا کوتاه مدت خواهد بود. چند نفر از این زنان قادر خواهند بود تا به خاطر دست‌مزد خود را با کارهای کشنده‌ی پایان ناپذیر خانه وفق دهند؟ آیا پرداخت دست‌مزد این حقیقت که لنین به آن اشاره کرد را تغییر می‌دهد زمانی که گفت: «... خرده‌کاری‌های خانه زنان را خرفت، سرکوب، فرودست و خرد می‌کند، آن‌ها را به آشپزخانه و پرورش کودک زنجیر می‌کند، و نیروی کارشان را در کاری پرزحمت که به شکلی وحشیانه اعصاب خردکن، جزئی، غیرمولد، خرفت و خردکننده است به هدر می‌دهد.»۲۴
به نظر می‌رسد که پرداخت چک دولتی به زنان خانه‌دار در نهایت به این بردگی خانگی مشروعیت بیشتری می‌بخشد.
از آن‌جا که زنان بی‌کاری که مستمری می‌گیرند به ندرت خواهان دریافت غرامت به ازای خانه‌داری شده‌اند، آیا این نقدی ضمنی بر جنبش دست‌مزد برای کارِخانگی نیست؟ نه شعار "دست‌مزد به کارِخانگی"، بلکه شعار "یک درآمد سالانه‌ی تضمین شده برای همه" است که این زنان در بیشتر مواقع به عنوان جایگزینی فوری به سیستم رفاه موجود، ارائه کرده‌اند. هرچند، آن‌چه که در دراز مدت می‌خواهند شغل و مهدکودک عمومی در حد بودجه‌شان می‌باشد. پس، درآمد تضمین شده‌ی سالانه تا زمانی که شغل‌های بیشتر با دست‌مزد کافی و سیستم کمک هزینه برای مهدکودک ایجاد شود، همانند بیمه‌ی بیکاری عمل می‌کند.
تجارب دیگر گروه‌های زنان، ماهیت مشکل‌ساز استراتژی "دست‌مزد به کارِخانگی" را آشکار می‌سازد. زنان نظافت چی، کارگران خانگی، خدمت‌کاران، همه زنانی هستند که بهتر از هرکس دیگری می‌دانند که دست‌مزد گرفتن به ازای کار خانه به چه معنا است. وضعیت غم‌انگیز این‌ها به شیوه‌ای بسیار عالی در فیلمی از عثمان سمبین به نام La Noire de (دختر سیاه‌پوست) به تصویر کشیده شد.۲۵ شخصیت اصلی فیلم یک زن سنگالی است که بعد از جستجو برای کار، به عنوان پرستار و معلم کودک در یک خانواده‌ی فرانسوی که در داکار زندگی می‌کنند مشغول به کار می‌شود. وقتی این خانواده به فرانسه برمی‌گردند او نیز با کمال میل با آن‌ها می‌رود. هرچند، وقتی به فرانسه می‌رسند او متوجه می‌شود که اینک علاوه بر بچه‌ها مسئول پخت و پز، نظافت، شست و شو، و دیگر کارهای خانه نیز می‌باشد. طولی نمی‌کشد که آن اشتیاق اولیه فروکش می‌کند و دچار افسردگی می‌شود ـ در حدی افسرده می‌شود که حتا دست‌مزد خود را هم از آن‌ها قبول نمی‌کند. این دست‌مزد نمی‌تواند جبران رفتار برده‌وار با او را بنماید. از آن‌جا که توانایی بازگشت به سنگال را ندارد غرق در ناامیدی شده و تصمیم به خودکشی می‌گیرد تا مجبور نباشد بقیه‌ی عمر خود را به پخت و پز، جارو، سابیدن و ... بگذراند.
زنان رنگین‌پوست در آمریکا و به‌خصوص زنان سیاه‌پوست، تا دهه‌های بی‌شمار برای کارِخانگی دست‌مزد می‌گرفته‌اند. در سال ۱۹۱۰، بیش از نیمی از زنان سیاه‌پوست خارج از خانه‌های خود کار می‌کردند، یک سوم از این زنان به عنوان کارگر خانگی استخدام شده و دست‌مزد می‌گرفتند. تا سال ۱۹۲۰ بیش از نیمی از آن‌ها خدمت کارِخانگی بودند و در سال ۱۹٣۰ این نسبت به سه پنجم افزایش یافت.۲۶ یکی از پیامدهای تغییرات عظیم در استخدام زنان در طول جنگ جهانی دوم، استقبال زیاد از کاهش تعداد کارگران سیاه‌پوست خانگی بود. با این حال در سال ۱۹۶۰ یک سوم از کل زنان سیاه‌پوست شاغل هنوز به مشاغل سنتی‌شان محدود بودند.۲۷ تنها زمانی نسبت زنان سیاه‌پوست خدمتکارِ خانه جهت نزولی یافت که مشاغل دفترداری برای آن‌ها قابل دسترس‌تر شد بود. امروزه رقم در حدود ۱٣ در صد می‌باشد.۲٨
تعهدات خانگی که جسم زنان را تحلیل می‌برد، در کل شاهد آشکاری از قدرت تبعیض جنسی است. به دلیل اضافه شدن نژادپرستی، عده زیادی از زنان سیاه‌پوست مجبور بودند که کارهای خانه‌ی خود و زنان دیگر را انجام دهند؛ و اغلب مواقع دستورات کاری در خانه‌ی زنان سفیدپوست، کارگران خانگی را مجبور می‌کرد که خانه و حتا فرزندان خودشان را فراموش کنند. به عنوان خدمتکار مزد بگیر، از آن‌ها خواسته شده بود که در واقع، نقش همسر و مادر را در میلیون‌ها خانوار سفیدپوست به عهده بگیرند.
کارگران خانگی در طول بیش از پنجاه سال تلاش برای سازمان‌دهی، سعی کرده‌اند که با رد کردن نقش جایگزین زن خانه‌دار بودن، تعریف دوباره‌ای از کار خود ارائه دهند. وظایف زن خانه‌دار پایان‌ناپذیر و تعریف نشده هستند. کارگران خانگی از همان ابتدا خواهان شرحی روشن از کاری که قرار است انجام دهند هستند. خود اسم یکی از اتحادیه‌های اصلی امروزی کارگران خانگی ـ متخصصین خانه‌داری امریکا ـ تأکید دارد که چنین عملکردی به عنوان جایگزین زن خانه‌دار، که کارش "فقط خانه‌داری" است را قبول ندارد. تا زمانی که کارگران خانگی زیر سایه‌ی نقش زن خانه‌دار بایستند، دست‌مزد گرفتن آن‌ها که بیشتر شکل "مستمری" زن خانه‌دار را دارد تا چک حقوقی کارگر، ادامه خواهد داشت. به نظر کمیته‌ی ملی استخدام در کارِخانگی، درآمد میانگین متخصص خانه‌داری که تمام وقت کار می‌کرد به طور متوسط تنها ۲۷٣۲ دلار در سال ۱۹۷۶ بود که از این بین، دو سوم آن‌ها زیر ۲۰۰۰ دلار درآمد داشتند.۲۹ هرچند کارگران خانگی برای چندین سال بود که تحت پوشش قانون پرداخت استاندارد حداقل دست‌مزد بودند، ولی در سال ۱۹۷۶ هنوز ۴۰ درصد از آن‌ها زیر این حد استاندارد قانونی حقوق می‌گرفتند. جنبش دست‌مزد به کارِخانگی تصور می‌کرد که اگر زنان به خاطر خانه‌دار بودن‌شان دست‌مزد می‌گرفتند، بنابراین از موقعیت اجتماعی بهتری برخوردار می‌شدند. مبارزات گذشته کارگران حقوق بگیر خانگی که شرایط‌شان از هر گروه دیگری از کارگران در نظام سرمایه‌داری بدتر است، حکایت متفاوتی را بیان می‌کند.
بیش از ۵۰ درصد از کل زنان آمریکایی برای امرار معاش کار می‌کنند و ۴۱ درصد نیروی کار کشور را تشکیل می‌دهند. هرچند تعداد بی‌شماری از زنان در حال حاضر قادر به یافتن شغل‌هایی مناسب نیستند. تبعیض جنسی نیز هم‌چون تبعیض نژادی یکی از بزرگ‌ترین دلایل برای میزان بالای بی‌کاری زنان است. بسیاری از زنان "فقط خانه‌دار" هستند زیرا در واقعیت امر کارگرانی هستند که استخدام نشده‌اند. در نتیجه آیا این نقش "فقط خانه‌دار" نمی‌تواند با درخواست شغل کردن برای زنان بر مبنای برابری با مردان و از راه فشار آوردن برای ارائه خدمات اجتماعی (مثلا نگهداری از کودکان) و مزایای شغلی (مرخصی زایمان و ...) که به زنان بیشتری امکان کار در بیرون خانه را می‌دهد، به شیوه‌ای موثر مورد چالش قرار گیرد؟
جنبش دست‌مزد به کارِخانگی با این بحث که "بردگی در خط تولیدی به معنای رهایی از بردگی در آشپزخانه نیست"، زنان را از تلاش برای جستجوی یک شغل دل‌سرد می‌کند،٣۰ در عین حال سخن‌گوی این کمپین معتقد است که آن‌ها از در بند بودن دائمی زنان در محیط ایزوله‌ی خانه‌ها طرفداری نمی‌کنند. آن‌ها مدعی هستند در حالی که از کار کردن در بازار سرمایه‌داری به طور مستقیم امتناع می‌کنند، ولی در عین حال نمی‌خواهند زنان را به کار مسئولیت دائمی خانه‌داری بگمارند. او به عنوان نماینده‌ی آمریکایی این جنبش می‌گوید:
«... ما تمایلی به این که کارمان را برای سرمایه‌داری موثرتر و مولد سازیم نداریم. ما مایلیم کارمان را در این عرصه کم کرده و در نهایت به طور کل دیگر آن را انجام ندهیم. ولی تا زمانی که در خانه کار می‌کنیم و هیچ پولی نمی‌گیریم، هیچ‌کس اهمیتی نمی‌دهد که چه اندازه و چقدر سخت کار می‌کنیم. سرمایه، تکنولوژی پیشرفته را تنها زمانی معرفی می‌کند که بتواند بعد از این که به طبقه‌ی کارگر دست‌مزد می‌دهد، هزینه‌های تولید را کم کند. سرمایه فقط زمانی یک تکنولوژی را به منظور کاهش کارِخانگی "کشف" می‌کند که کار ما برای سرمایه‌داری هزینه بر شود (یعنی غیر اقتصادی باشد). در حال حاضر، ما اغلب مجبوریم که دو شیفت کار کنیم (هم در خانه و هم بیرون) تا بتوانیم از پس هزینه‌ی ماشین ظرف‌شویی برآییم که کار خانه مان را کم کند.»٣۱
زمانی که زنان به این حق برسند که برای کارشان دست‌مزد بگیرند، می‌توانند درخواست دست‌مزد بالاتر نمایند، در نتیجه سرمایه‌داری را مجبور کنند تا خانه‌داری را صنعتی کند. آیا این یک استراتژی محسوس و واقعی برای رهایی زنان است یا یک رویای غیرممکن است؟
زنان قرار است چگونه مبارزه‌ی ابتدایی برای دست‌مزد را به جلو برند؟ دالا کاستا از اعتصاب زنان خانه‌دار حمایت می‌کند:
«ما باید خانه را طرد کنیم، زیرا می‌خواهیم با زنان دیگر متحد شویم تا علیه تمام شرایطی که ماندن زنان در خانه را مفروض می‌شمرند، مبارزه کنیم ... طرد خانه پیش از این نیز از اشکال مبارزه بوده است از آن‌جا که خدمات اجتماعی که ما در خانه انجام می‌دهیم، دیگر نمی‌توانند در آن شرایط که ما دیگر نیستیم انجام شوند.»٣۲
ولی اگر زنان بخواهند خانه را ترک کنند، کجا باید بروند؟ چگونه با زنان دیگر متحد خواهند شد؟ آیا واقعا زنان خانه‌های خود را ترک خواهند کرد تا این که علیه کارِخانگی! اعتراض کنند و نه به منظور دیگری؟ آیا واقع گرایانه‌تر نیست اگر از زنان خواسته شود تا در جستجوی کار بیرون از خانه ـ یا حد اقل برای شرکت در یک کمپین گسترده برای دستیابی زنان به شغل مناسب ـ "خانه را ترک" کنند؟ شکی نیست که کار کردن تحت شرایط سرمایه‌داری کاری ستم‌گرانه است، شکی نیست که غیرخلاق و بیگانه کننده است، اما هنوز هم این حقیقت پابرجا است که در همین کار است که زنان می‌توانند با خواهران و برادران خود متحد شوند تا بتوانند که تولید سرمایه‌داری را به چالش بکشند. زنان به مثابه‌ی کارگر و فعال مبارز در جنبش کارگری می‌توانند قدرتی واقعی را برای مبارزه با تکیه‌گاه اصلی و ذی‌نفع تبعیض جنسی که منحصر به سیستم سرمایه‌داری است، خلق کنند.
اگر استراتژی دست‌مزد به کارِخانگی بتواند کمکی کوچک در ایجاد راه حلی طولانی مدت در مسأله‌ی سرکوب زنان نماید، ولی نمی‌تواند به طور اساسی به موضوع نارضایتی عمیق زنان خانه‌دار معاصر رسیدگی نماید. مطالعات جامعه‌شناسی اخیر نشان داده‌اند که زنان خانه‌دار امروزی بیش از هر زمان دیگری از این وضع زندگی‌شان ناامید و درمانده شده‌اند. زمانی که "آن اوکلی" مصاحبه‌ای را در ارتباط با کتابش ـ جامعه‌شناسی زنان خانه‌دار٣٣ ـ انجام داد، متوجه شد که حتا زنان خانه‌داری که در ابتدا به نظر می‌رسید کار خانه آزارشان نمی‌دهد نیز متعاقبا نارضایتی عمیق خود را ابراز کردند. این نظرات از سوی زنی که در یک کارخانه کار می‌کرده آمده است:
«... (آیا دوست دارید که کار‌های خانه را انجام دهید؟) من فکر کنم که بدم نمی‌آید زیرا این کار تمام روز من نیست. من خارج از خانه کار می‌کنم و تنها نیمی از روز را به کارهای خانه اختصاص می‌دهم. اگر قرار بود تمام روز خانه‌داری کنم از آن بدم می‌آمد. کار زنان هیچ وقت تمام نمی‌شود و تمام مدت در حال انجام کاری هستند. حتا قبل از خواب هم هنوز کاری برای انجام دادن وجود دارد. خالی کردن جاسیگاری، شستن آخرین فنجان‌ها... . هنوز در حال کار کردن هستی و هر روز همین کار را انجام می‌دهی. نمی‌توانی بگویی که انجامش نمی‌دهی چون مجبوری انجام دهی. مثلا غذا درست کردن: مجبوری غذا درست کنی وگرنه بچه‌ها نمی‌توانند چیزی بخورند... به نظر می‌رسد که به آن عادت می‌کنی و به طور خودکار انجامش می‌دهی... من در سر کار بیرون خوشحال‌ترم تا در خانه.»
«(به نظرت بدترین چیز خانه‌دار بودن چیست؟) به نظر من روزهایی هستند که وقتی از خواب بلند می‌شوی احساس می‌کنی که باز هم باید همان کارهای تکراری گذشته را انجام دهی. حوصله‌ات سر می‌رود. در همان کار همیشگی گیر کرده‌ای. فکر کنم از هر زن خانه‌داری که بپرسی اگر راستش را بگوید، به دور خود نگاه می‌کند و می‌گوید که نیمی اوقات احساس می‌کند دارد خر حمالی می‌کند. همه به این فکر می‌کنند که وقتی صبح بیدار می‌شوند می‌گویند: "وای نه، امروز هم باید همان کارهای تکراری همیشگی را انجام دهم تا وقتی که می‌خواهم بخوابم." موضوع انجام دادن کار تکراری، یعنی ملالت است.»٣۴
آیا پرداخت دست‌مزد این ملالت را از بین می‌برد؟ این زنان مطمئنا می‌گویند نه. یک زن خانه‌دار که تمام وقت کار می‌کند در مورد ماهیت اجباری کارِخانگی به اوکلی گفت: «به نظرم بدترین چیز این است که مجبوری این کارها را بکنی چون در خانه هستی. من حتا اگر شرایط انتخاب بین انجام دادن و یا ندادن را هم داشته باشم، ولی واقعا احساس نمی‌کنم که نباید آن‌را انجام دهم چون حس می‌کنم که مجبورم آن‌را انجام دهم.»٣۵
در تمام احتمالات، دریافت دست‌مزد برای کارِخانگی این وسواس فکری زنان را بدتر می‌کند. اوکلی به این نتیجه رسید که کارِخانگی ـ به خصوص کار تمام وقت ـ آن قدر تمام و کمال به شخصیت زنانه هجوم می‌برد که زن خانه‌دار را نمی‌توان از کارش تمایز داد. «به مفهوم اساسی، زن خانه‌دار یعنی کارش: در نتیجه جدایی بین عناصر فاعلی و مفعولی در این وضعیت به خودی خود سخت‌تر است.»٣۶
پیامد روان‌شناختی آن اغلب ایجاد شخصیتی است که به طور غم‌انگیزی رشد نکرده و در حسی از فرودستی گرفتار شده است. رهایی روان‌شناختی تنها با دادن دست‌مزد به زنان به سختی می‌تواند به دست آید. دیگر مطالعات جامعه‌شناسانه‌، سرخوردگی حادی که زنانِ خانه‌دارِ کنونی دچارش شده‌اند را تأیید کرده‌اند. زمانی که مایرا فری٣۷ با بیش از صد زن در یک جمع شاغل در نزدیک بوستون مصاحبه کرد، "زنان شاغل تقریبا نصف زنان خانه‌دار از زندگی‌شان اظهار نارضایتی کردند. "لازم به ذکر نیست که اغلب زنان شاغل شغلی مطلوب و ماندگار نداشتند: آن‌ها کارگر کارخانه، پیشخدمت رستوران، تایپیست، صندوق‌دار سوپرمارکت یا فروشگاه ... بودند. در عین حال توانایی‌شان در ترک محیط ایزوله‌ی خانه، "از خانه بیرون آمدن و مردم را دیدن"، به اندازه‌ی درآمد شغلی‌شان برای آن‌ها مهم بود. آیا زنان خانه‌داری که می‌گفتند دارند "از ماندن در خانه دیوانه می‌شوند" از ایده‌ای که قرار است به آن‌ها به ازای دیوانه کردن‌شان دست‌مزد دهد، استقبال می‌کنند؟ زنی اعتراض کرد که "تمام مدت در خانه بودن مثل این است که در زندان باشی". آیا دست‌مزد دیوارهای زندان او را ویران می‌کند؟ تنها راه واقعی برون رفت از این زندان یافتن کار در بیرون خانه است.
از میان بیش از پنجاه درصد کل زنان آمریکا که امروزه شاغلند، هر یک زن شاغل، نشان دهنده‌ی وجود یک استدلال قوی برای تسکین خود از بار مسئولیت خانه‌داری است. در واقع، سرمایه‌داران مبتکر شروع به بهره‌برداری از نیازهای تاریخی جدید زنان کرده‌اند که رهایی خود از داشتن نقش زن خانه‌دار است. رستوران‌های زنجیره‌ای فست فود که سود بی‌انتها تولید می‌کنند مثل مک دونالد و مرغ کنتاکی شاهدی بر این حقیقت‌اند که هر‌چه زنان شاغل بیشتر باشند غذای کمتری به طور روزانه در خانه درست می‌شود. هرچند که این غذاهای فست فود، بدمزه و فاقد ارزش غذایی است و هر چند که کارگران‌شان استثمار می‌شوند، ولی این فست فود‌ها نشان دهنده‌ی نزدیک شدن به زمان منسوخ شدن خانه‌داری هستند. البته، آن‌چه ضروری است، نهادهای اجتماعی جدیدی است که بخش زیادی از وظایف قدیمی زن خانه‌دار را به عهده بگیرد. تقاضا برای مهدکودک‌های عمومی با کمک بودجه‌ی دولتی از نتایج مستقیم افزایش روزافزون مادران شاغل است. هر چقدر که زنان بیشتری متقاضی شغل‌های بیشتری ـ که کیفیت شغل مردان را داشته باشد ـ باشند، سوالات مهم‌تری در مورد آینده‌ی ماندگاری نقش خانه‌داری زنان پیش روی ما قرار می‌گیرد. ممکن است درست باشد که بگوییم "بردگی در برابر خط تولید" در خود به معنی "رهایی از ظرفشویی آشپزخانه" نیست، ولی خط تولید بی‌شک قوی‌ترین انگیزه برای زنان است تا با کوبیدن بر آن بتوانند خود را از شر کار بردگی خانگی که هم سن خود آن‌هاست، خلاص کنند.
لغو خانه‌داری به مثابه‌ی مسئولیت خصوصی هر زن، مسلما یک هدف استراتژیک برای رهایی زنان است. ولی اجتماعی کردن خانه‌داری ـ از جمله بچه‌داری و پخت و پز ـ متضمن پایان دادن به حاکمیت انگیزه‌ی سود در اقتصاد است. تنها قدم مهم به سوی پایان دادن به بردگی خانگی تا به حال در کشورهای سابقا سوسیالیستی برداشته شده است. در نتیجه زنان شاغل در مبارزه برای رسیدن به سوسیالیسم منفعت خاص و حیاتی دارند. علاوه بر این، تحت سرمایه‌داری، کمپین برابری شغلی با مردان که در ترکیب با جنبش‌هایی برای ایجاد نهادهایی هم چون بهداشت عمومی با بودجه دولتی است، حاوی پتانسیل انقلابی انفجاری می‌باشد. این استراتژی ما را به زیر سوال بردن اعتبار سرمایه‌داری انحصاری فرا می‌خواند و باید در نهایت ما را به سوی سوسیالیسم رهنمون کند.

زیر نویس‌ها:

۱. Oakley, The Sociology of Housework (New York: Pantheon Books, ۱۹۷۴), p. ۶.
۲. Barbara Ehrenreich and Deirdre English, “The Manufacture of Housework” in Socialist Revolution, No. ۲۶, Vol. ۵ No. ۴ (October-December ۱۹۷۵), p. ۶.
٣. Frederick Engels, Origin of the Family, Private Property and the State, edited, with an introduction, by Eleanor Burke Leacock (New York: International Publishers, ۱۹۷٣). See Chapter II. Leacock’s introduction to this edition contains numerous enlightening observations on Engels’ theory of the historical emergence of male supremacy.
۴. Barbara Wertheimer, We Were There: The Story of Working Women in America (New York: Pantheon Books, ۱۹۷۷), p. ۱۲.
۵. Ehrenreich and English, op. cit., p. ۹.
۶. Wertheimer, op. cit., p. ۱۲.
۷. Rosalyn Baxendall, Linda Gordon, Susan Reverby, editors, America’s Working Women: A Documentary History – ۱۶۰۰ to the Present (New York: Random House, ۱۹۷۶), p. ۱۷.
٨. Wertheimer, op. cit., p. ۱٣.
۹. Ehrenreich and English, op. cit., p. ۱۰.
۱۰. Charlotte Perkins Gilman, The Home: Its Work and Its Influence (Urbana, Chicago, London: University of Illinois Press, ۱۹۷۲. Reprint of the ۱۹۰٣ edition), pp. ٣۰-٣۱.
۱۱. Ibid., p. ۱۰.
۱۲. Ibid., p. ۲۱۷.
۱٣. DuBois, Darkwater, p. ۱٨۵.
۱۴. Speech by Polga Fortunata. Quoted in Wendy Edmond and Suzie Fleming, editors, All Work and No Pay: Women, Housework and the Wages Due! (Bristol, England: Falling Wall Press, ۱۹۷۵), p. ۱٨.
۱۵. Mariarosa Dalla Costa and Selma James, The Power of Women and the Subversion of the Community (Bristol, England: Falling Wall Press, ۱۹۷٣).
۱۶. Ibid., p. ۲٨.
۱۷. Mary Inman, In Women’s Defense (Los Angeles: Committee to Organize the Advancement of Women, ۱۹۴۰). See also Inman, The Two Forms of Production Under Capitalism (Long Beach, Cal.: Published by the Author, ۱۹۶۴).
۱٨. Margaret Benston, “The Political Economy of Women’s Liberation,” Monthly Review, Vol. XXI, No. ۴ (September, ۱۹۶۹).
۱۹. “On the Economic Status of the Housewife.” Editorial Comment in Political Affairs, Vol LIII, No. ٣ (March, ۱۹۷۴), p. ۴.
۲۰. Hilda Bernstein, For Their Triumphs and For Their Tears: Women in Apartheid South Africa (London: International Defence and Aid Fund, ۱۹۷۵), p. ۱٣.
۲۱. Elizabeth Landis, “Apartheid and the Disabilities of Black Women in South Africa,” Objective: Justice, Vol. VII, No. ۱ (January-March, ۱۹۷۵), p. ۶. Excerpts from this paper were published in Freedomways, Vol XV, No. ۴., ۱۹۷۵.
۲۲. Bernstein, op. cit., p. ٣٣.
۲٣. Landis, op. cit., p. ۶.
۲۴. V. I. Lenin, “A Great Beginning,” pamphlet published in July, ۱۹۱۹. Quoted in Collected Works, Vol. ۲۹ (Moscow, Progress Publishers, ۱۹۶۶), p. ۴۲۹.
۲۵. Released in the United States under the title Black Girl.
۲۶. Jackson, op. cit., pp. ۲٣۶-۲٣۷.
۲۷. Victor Perlo, Economics of Racism U.S.A., Roots of Black Inequality (New York: International Publishers, ۱۹۷۵), p. ۲۴.
۲٨. Staples, The Black Woman in America, p. ۲۷.
۲۹. Daily World, July ۲۶, ۱۹۷۷, p. ۹.
٣۰. Dalla Costa and James, op. cit., p. ۴۰.
٣۱. Pat Sweeney, “Wages for Housework: The Strategy for Women’s Liberation,” Heresies, January, ۱۹۷۷, p. ۱۰۴.
٣۲. Dalla Costa and James, op. cit., p. ۴۱.
٣٣. Oakley, The Sociology of Housework (New York: Pantheon Books, ۱۹۷۴).
٣۴. Ibid., p. ۶۵.
٣۵. Ibid., p. ۴۴.
٣۶. Ibid., p. ۵٣.
٣۷. Psychology Today, Vol. X, No. ۴ (September, ۱۹۷۶), p. ۷۶.